با قدم های آهسته می روم . با آنکه همیشه به دویدن فکر می کنم. اما آهسته می روم . آهسته ی آهسته. و لاک انزوای خود را به پشت می کشم. از دشتی به دشتی. ازسنگی به سنگی. از چاله ایی به چاله ای. از چاهی به چاهی ... میروم. آهسته می روم. با آنکه به دویدن فکر می کنم. جانوران زیادی مرا هم بازی خود کردند. با هر دست گزند آن ها به لاک انزوای خود فرو می رفتم. به تنهایی خود پناه می بردم. اما دیگر لاک بر پشتم سنگینی می کند. خسته شدم از این وبال. راستی اگر این لاک را نداشتم چه می شد؟ همه فکر می کنند دلم مانند لاکم است. نمی دانند دل لاک پشت حتی از پرزهای بال پروانه هم مخملی تر است. اااوخ. یک جانور دیگر. نه، این بار دیگر نه. دست به من نزن. دست هایت بوی آشنایی نمی دهند. باز هم باید به سیاه چال خود فرو روم. نه. به لاکم دست نزن. بگذار به حال خود باشم.ای وای، دنیا چرا وارانه شده است. حال تمام زمین به روی دوش من است . من وارانه ام ، با آنکه به دویدن فکر می کنم ...