خدا سلام رساند و گفت

 

مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت.

870516-2.jpg

فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت.
و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.
و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.
من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!
او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.
تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.
و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.
وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.
و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.
من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.
و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را.

***
مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.
مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!

عرفان نظر آهاری

جمله زیبا

 

ماه به من گفت: اگر دوستت بهت جوابی نمیدهد چرا ترکش نمی کنی؟
نگاهی به ماه کردم و گفتم ایا اسمان تو را ترک میکند هنگامی که نمی درخشی؟

شاگرد ابلیس

 

دو پسر بچه ی 13 و 14 ساله کنار رودخانه ایستاده بودند که یکی از آن مردان شرور که بزرگ و کوچک حالی شان نمی شود، برای سر کیسه کردنشان و  ابتدا به پسر بچه ی 13 ساله که خیلی هفت خط بود گفت: من شیطان هستم اگر به من یک سکه ندهی همین الان تو را تبدیل به یک خوک می کنم.

 پسر بچه ی 13 ساله ی زبر و زرنگ خندید و او را مسخره کرد و برایش صدایی در آورد! مرد شرور از رو نرفت و به سراغ پسر بچه ی 14 ساله رفت و گفت: "تو  چی پسرم! آیا دوست داری توسط شیطان تبدیل به یک گاومیش شوی یا اینکه الآن به ابلیس یک سکه می دهی؟ "پسر بچه ی 14 ساه که بر عکس دوست جوانترش خیلی ساده دل بود با ترس و لرز از جیبش یک سکه ی 50 سنتی  درآورد و آن را به شیطان داد!

مرد شرور اما پس از گرفتن سکه ی 50 سنتی از پسرک ساده دل، به سراغ پسرک 13 ساله رفت و خشمش را با یک لگد و مشت که به او کوبید، سر پسرک خالی کرد و بعد رفت.  چند دقیقه بعد پسرک زبر و زرنگ به سراغ پسر ساده دل آمد و وقتی دید او  اشک می ریزد، علت را پرسید که پسرک گفت: "با آن 50 سنت باید برای مادر  مریضم دارو می خریدم" پسرک 13 ساله خندید و گفت: "غصه نخور، من سه تا سکه ی50 سنتی دارم که 2  تا را می دهم به تو." پسرک ساده دل گفت: "تو که پول نداشتی!" پسرک زرنگ  خندید و گفت: "گاهی می شود جیب شیطان را هم زد"

ببخشید بهشت اینجاست ؟!

 

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.

پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود.

رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟

دروازه‌بان:روز به خير، اينجا بهشت است.

چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم.

دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد.

رهگذر :اسب و سگم هم تشنه اند.

نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.

مردخيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد.

از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

مسافر گفت: روز به خير !

مرد با سرش جواب داد.

مسافر : ما خيلي تشنه‌ايم.، من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر مي‌خواهيد بنوشيد.

مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد.

مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

مرد گفت : بهشت !

بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود!

كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند.......!!!

 

بالهايت را کجا جا گذاشتي؟

 

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي . پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم . انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود .

پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد . پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور – يک اوج دوست داشتني .

پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است . درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود .

پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .

آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟ " انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گريست

در اسارت

کلاغ و طوطی  هر دو زشت و  سیاه آفریده شدند

طوطی شکایت کرد و خداوند اورا زیبا کرد ولی

کلاغ گفت :هرچه از دوست رسد نیکوست و

نتیجه این شد که می بینی.

طوطی همیشه در قفس کلاغ همیشه آزاد

 

دروغ زیباست؟

 

روزي دروغ به حقيقت گفت :
مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ؟
حقيقــتِ ساده پذيرفت وگول خورد .
آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ،
وقتي به ساحل رسيدند ؛ حقيقت لباسهايش را درآورد .
و دروغِ فرصت طلب لباسهاي او را پوشيدو رفت .
ازآن روز هميشه حقيقت عــــريان وزشت است ،
امادروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود !!!

عمر ٣٠ ثانيه اي بشر

 

بياييد ٥/٤ ميليارد سالى را كه از عمر بشر مي گذرد، مساوى با ١٢ ساعت فرض كنيم. البته ما نمي دانيم كه در ٢ ساعت و ٥٢ دقيقه اول چه اتفاقى افتاده است. قديمي ترين سنگ هاى به دست آمده، ساعت ٢:٥٢ دقيقه را نشان مي دهند. در ساعت ٤، اولين موجود زنده – يعنى باكترى – به وجود آمد. در ساعت ١٠:٣٠ دقيقه، اولين مهره داران در درياها ظاهر شدند. دايناسورها در ساعت ١١:٢٥ دقيقه، پرندگان و پستانداران در ساعت ١١:٥٠ دقيقه و انسان ها ٣٠ ثانيه مانده به ١٢ پا به عرصه وجود گذاشتند. بنابراين، با توجه به اين مقياس، بشر تنها ٣٠ ثانيه است كه بر روى زمين زندگى مي كند.

 

شکل خدايي

لاينل واترمن داستان آهنگري را مي گويد که پس از گذراندن جواني پر شر و شور تصميم گرفت روحش را وقف خدا کند سالها با علاقه کار کرد به ديگران نيکي کرد اما با تمام پرهيزگاري در زندگيش چيزي درست به نظر نمي آمد حتي مشکلاتش به شدت بيشتر مي شدند
يک روز عصر دوستي که به ديدنش آمده بود و از وضعيت دشوارش مطلع شد گفت واقعا عجيب است درست بعد از اينکه تصميم گرفتي مردي باخدا شوي زندگيت بدتر شده نمي خواهم ايمانت را ضعيف کنم اما با وجود تمام تلاشهايت در مسير روحاني هيچ چيز بهتر نشده ! آهنگر بلافاصله پاسخ نداد او هم بارها همين فکر را کرده بود و نمي فهميد چه بر زندگيش آمده است .

اما نمي خواست دوستش را بدون پاسخ بگذارد روزها به اين موضوع فکر کرد تا بالاخره جوابش را يافت روز بعد که دوستش به ديدنش آمده بود گفت : در اين کارگاه فولاد خام برايم مي آورند و بايد از آن شمشير بسازم مي داني چطور اين کار را مي کنم ؟ اول تکه اي از فولاد را به اندازه جهنم حرارت مي دهم تا سرخ شود بعد با بيرحمي سنگينترين پتک را بر مي دارم و پشت سرهم بر آن ضربه مي زنم تا اينکه فولاد شکلي را بگيرد که مي خواهم بعد آن را در ظرف آب سرد فرو مي کنم تا جاييکه تمام اين کارگاه را بخار آب فرا مي گيرد فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما ناله مي کند و رنج مي برد بايد اين کار را آنقدر تکرار کنم تا به شمشير مورد نظرم دست پيدا کنم " يک بار کافي نيست "آهنگر مدتي سکوت کرد سپس ادامه داد " گاهي فولادي که به دستم مي رسد اين عمليات را تاب نمي آورد حرارت پتک سنگين و آ ب سرد تمامش را ترک مي اندازد مي دانم که از اين فولاد هرگز شمشير مناسبي در نخواهد آمد "

آنگاه مکثي کرد و ادامه داد " مي دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو مي برد ضربات پتکي را که بر زندگي من وارد کرده پذيرفته ام و گاهي به شدت احساس سرما مي کنم انگار فولادي باشم که از آبديده شدن رنج مي برد .

اما تنها چيزي که مي خواهم اين است : " خداي من از کارت دست نکش تا شکلي را که تو مي خواهي به خود گيرم با هر روشي که مي پسندي ادامه بده هر مدت که لازم است ادامه بده اما هرگز مرا به کوه فولادهاي بيفايده پرتاب نکن "

من لاکپشتم

 

با قدم های آهسته می روم . با آنکه همیشه به دویدن فکر می کنم. اما آهسته می روم . آهسته ی آهسته. و لاک انزوای خود را به پشت می کشم. از دشتی به دشتی. ازسنگی به سنگی. از چاله ایی به چاله ای. از چاهی به چاهی ... میروم. آهسته می روم. با آنکه به دویدن فکر می کنم. جانوران زیادی مرا هم بازی خود کردند. با هر دست گزند آن ها به لاک انزوای خود فرو می رفتم. به تنهایی خود پناه می بردم. اما دیگر لاک بر پشتم سنگینی می کند. خسته شدم از این وبال. راستی اگر این لاک را نداشتم چه می شد؟ همه فکر می کنند دلم مانند لاکم است. نمی دانند دل لاک پشت حتی از پرزهای بال پروانه هم مخملی تر است. اااوخ. یک جانور دیگر. نه، این بار دیگر نه. دست به من نزن. دست هایت بوی آشنایی نمی دهند. باز هم باید به سیاه چال خود فرو روم. نه. به لاکم دست نزن. بگذار به حال خود باشم.ای وای، دنیا چرا وارانه شده است. حال تمام زمین به روی دوش من است . من وارانه ام ، با آنکه به دویدن فکر می کنم ...

 

 

ليوان را زمين بگذار

 

استادى در شروع کلاس درس، ليوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببينند. بعد از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند ٥٠ گرم، ١٠٠ گرم، ١٥٠ گرم.
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمي دانم دقيقاً وزنش چقدر است. اما سوال من اين است: اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.

شاگردان گفتند: هيچ اتفاقى نمي افتد. استاد پرسيد: خوب، اگر يک ساعت همين طور نگه دارم، چه اتفاقى مي افتد؟ يکى از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد مي گيرد. حق با توست. حالا اگر يک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

شاگرد ديگرى جسارتاً گفت: دست تان بي حس مي شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار مي گيرند و فلج مي شوند. و مطمئناً کارتان به بيمارستان خواهد کشيد و همه شاگردان خنديدند. استاد گفت: خيلى خوب است. ولى آيا در اين مدت وزن ليوان تغيير کرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه پس چه چيز باعث درد و فشار روى عضلات مي شود؟ من چه بايد بکنم؟

شاگردان گيج شدند: يکى از آنها گفت: ليوان را زمين بگذاريد. استاد گفت: دقيقاً . مشکلات زندگى هم مثل همين است. اگر آنها را چند دقيقه در ذهن تان نگه داريد، اشکالى ندارد. اگر مدت طولاني ترى به آنها فکر کنيد، به درد خواهند آمد. اگر بيشتر از آن نگه شان داريد، فلج تان مي کنند و ديگر قادر به انجام کارى نخواهيد بود.

فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهم تر آن است که در پايان هر روز و پيش از خواب، آنها را زمين بگذاريد. به اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيريد، هر روز صبح سرحال و قوى بيدار مي شويد و قادر خواهيد بود از عهده هر مسئله و چالشى که برايتان پيش مي آيد، برآييد! دوست من، يادت باشد که ليوان آب را همين امروز زمين بگذار. زندگى همين است!


 

پسر بچه شرور

 

پسر بچه شروري اطرافيان خود را با سخنان زشتش ناراحت مي كرد. روزي پدرش جعبه اي پراز ميخ به او داد و گفت : هر بار كه كسي را با حرف هايت نارحت كردي ، يكي از اين ميخ هارا به ديوار انبار بكوب .

روز اول پسرك بيست ميخ به ديوار كوبيد ، پدر از او خواست تا سعي كند تعداد دفعاتي كه ديگران را مي آزارد ، كم كند . پسركت تلاشش را كرد و تعداد ميخ هاي كوبيده شده به ديوار كمتر و كمتر شد.

يك روز پدرش به او پيشنهاد كرد تا هر بار كه توانست از كسي بابت حرف هايش معذرت خواهي كند ، يكي از ميخ ها را از ديوار بيرون بياورد. روزها گذشت تا اين كه يك روز پسرك پيش پدرش آمد و با شادي گفت : با ، امروز تمام ميخ هارا از ديوار بيرون آوردم!

پدر دست پسرش را گرفت و با هم به انبار رفتند ، پدر نگاهي به ديوار انداخت و گفت آفرين پسرم كار خوبي انجام دادي ، اما به سوراخ هاي ديوار نگاه كن . ديوار ديگر مثل گذشته صاف و تميز نيست . وقتي تو عصباني مي شوي و با حرف هايت ديگران را مي رنجاني ، چنين اثري بر قلب شان مي گذاري ، تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو كني و آن را بيرون بياوري ، اما هزاران بار عذر خواهي هم نمي تواند زخم ايجاد شده را خوب كند

موهبت بخشيدن شادي

 

مدت زماني پيش در يکي از اتاقهاي بيمارستاني دو مرد که هر دو حال وخيمي داشتند بستري بودند.يکي از آنها اجازه داشت هر روز بعداز ظهر به مدت يک ساعت به منظور تخليه ششهايش از مايعات روي تختخواب کنارتنها پنجره اتاق بنشيند.
اما مرد ديگر اجازه تکان خوردن نداشت و بايد تمام اوقات به حالت دراز کش روي تخت قرار گرفته باشد. دو مرد براي ساعاتي طولاني با هم حرف مي زدند،از همسرانشان؛خانه وخانواده شان؛شغل و دوران خدمت سربازي و تعطيلاتشان خاطراتي براي هم نقل مي کردند.

هر روز بعد از ظهر مرد کنار پنجره که اجازه داشت يک ساعت بنشيند؛براي مرد ديگر تمام مناظر بيرون را همان طور که مي ديد تشريح مي کردو آن مرد هر روز به اميد آن يک ساعت که مي توانست دنياي بيرون و رنگهايش را در فکر خود تجسم کند به سر مي برد. پنجره مشرف به يک پارک سرسبز است با درياچه اي طبيعي که چند قو و اردک در آن شنا مي کنندو بچه ها نيز قايق هاي اسباب بازي خود را در آب شناور کرده و بازي ميکنند.چند زوج جوان دست در دست هم از ميان گل هاي زيبا و رنگارنگ عبور مي کنند .منظره زيباي شهر زير آسمان آبي در دور دست به چشم مي خورد و........

در تمام مدتي که مرد کنار پنجره اين مناظر را توصيف مي کرد؛ مرد ديگر با چشمان بسته در ذهن خود آن طبيعت زيبا را تجسم مي کرد.در يک بعد از ظهر گرم مرد کنار پنجره رژه سربازاني که از پايين پنجره عبور مي کردند را براي مرد ديگر شرح دادو مرد ديگر با باز سازي آن صحنه ها در ذهن خود؛انگار که واقعاّ آن اتفاقات و مناظر را مي ديد.

روزها وهفته ها گذشت يک روز صبح زماني که پرستار وسايل استحمام را براي آنها به اتاق آورده بود؛ متاسفانه با بدن بي جان مرد کنار پنجره روبرو شد که در کمال آرامش به خواب ابدي فرو رفته بود؛سراسيمه به مسئولان بيمارستان اطلاع داد تا جسد مرد را بيرون ببرند پس از مدتي همه چيز به حال عادي بازگشت

مردي که روي تخت ديگر بستري بود از پرستار خواهش کرد که جاي او را تغيير داده و به تختخواب کنار پنجره منتقل شود پرستار که از اين تحول در بيمارش خوشحال بود اين کار را انجام داد؛و از راحتي و آسايش بيمار اطمينان حاصل کرد مرد به آرامي و تحمل درد و رنج بسيار خودش را کم کم از تخت بالا کشيد تا بتواند از پنجره به بيرون و دنياي واقعي نگاه کند به آرامي چشمانش را باز کرد ولي روبروي پنجره تنها يک ديوار سيماني بود.

مرد بيمار تعجب زده از پرستار پرسيد: چه بر سر مناظر فوق العاده اي که مرد کنار پنجره براي او توصيف مي کرد آمده است؟....پرستار پاسخ داد: اوچگونه منظره اي را براي تو وصف کرده است در حالي که خودش نابينا بود؟او حتي اين ديوار سيماني را نيز نمي توانسته که ببيند. شايد او تنها مي خواسته است که تو را به زندگي اميدوار کند. موهبت عظيمي است که بتوانيم به ديگران شادي ببخشيم عليرغم اين که خودمان در زندگي رنج ها و سختي هاي زيادي را تحمل مي کنيم.در ميان گذاشتن مشکلات زندگي با ديگران شايد کمي از رنج ما بکاهد اما زماني که شادي ها تقسيم شوند.اثري مضاعف را خواهد داشت.

 

يادبود پسري که هاروارد به او اهميت نداد!!!

 

خانمي با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار نخ نما شده خانه دوز در شهر بوستن از قطارپايين آمدند و بدون هيچ قرار قبلي راهي دفتر رييس دانشگاه هاروارد شدند. منشي فورا متوجه شد اين زوج روستايي هيچ کاري در هاروارد ندارند و احتمالا شايسته حضور در کمبريج هم نيستند
مرد به آرامي گفت: مايل هستيم رييس راببينيم .منشي با بي حوصلگي گفت: ايشان تمام روز گرفتارند. خانم جواب داد : ما منتظر خواهيم شد.

منشي ساعت ها آنها را ناديده گرفت و به اين اميد بود که بالاخره دلسرد شوند و پي کارشان بروند.

اما اين طور نشد. منشي خسته شد و سرانجام تصميم گرفت مزاحم رييس شود ، هرچند که اين کار نامطبوعي بود که همواره از آن اکراه داشت. وي به رييس گفت: شايد اگرچند دقيقه اي آنان را ببينيد، بروند.

رييس با اوقات تلخي آهي کشيد و سرتکان داد. معلوم بود شخصي با اهميت او وقت بودن با آنها را نداشت. به علاوه از اينکه لباسي کتان و راه راه وکت وشلواري خانه دوز دفترش را به هم بريزد،خوشش نمي آمد. رييس با قيافه اي عبوس و با وقار سلانه سلانه به سوي آن دو رفت.

خانم به او گفت: ما پسري داشتيم که يک سال در هاروارد درس خواند. وي اينجا راضي بود. اماحدود يک سال پيش در حادثه اي کشته شد. شوهرم و من دوست داريم ؛ بنايي به يادبود او در دانشگاه بنا کنيم. رييس تحت تاثير قرار نگرفته شده بود ... ا و يکه خورده بود. با غيظ گفت: خانم محترم ما نمي توانيم براي هرکسي که به هاروارد مي آيد و مي ميرد ، بنايي برپا کنيم. اگر اين کار را بکنيم ، اينجا مثل قبرستان مي شود .

خانم به سرعت توضيح داد : آه ، نه. نمي خواهيم مجسمه بسازيم. فکر کرديم بهتر باشد ساختماني به هاروارد بدهيم . رييس لباس کتان راه راه و کت و شلوار خانه دوز آن دو را برانداز کرد و گفت: يک ساختمان ! مي دانيد هزينه ي يک ساختمان چقدراست ؟ ارزش ساختمان هاي موجود در هاروارد هفت ونيم ميليون دلار است.

خانم يک لحظه سکوت کرد. رييس خشنود بود. شايد حالا مي توانست ازشرشان خلاص شود.

زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: آيا هزينه راه اندازي دانشگاه نيزهمين قدر است ؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نيندازيم ؟ شوهرش سر تکان داد. قيافه رييس دستخوش سر درگمي و حيرت بود. آقا و خانم" ليلاند استنفورد" بلند شدند و راهي ايالت کاليفرنيا شدند ، يعني جايي که دانشگاهي ساختند که نام آنها را برخود دارد:

دانشگاه استنفورد

يعني دومين دانشگاه برتر در تمام دنيا

دانه مي كارم تا صبوري بياموزم

 

دو نفر بودند و هر دو در پي حقيقت ، اما براي يافتن حقيقت يكي شتاب را برگزيد و ديگري شكيبايي. اولي گفت: آدميزاد در شتاب آفريده شده، پس بايد در جست وجوي حقيقت دويد. آنگاه دويد و فرياد برآورد: من شكارچي ام، حقيقت شكار من است. او راست مي گفت، زيرا حقيقت، غزال تيز پايي بود كه از چشم ها مي گريخت.

اما هر گاه كه او از شكار حقيقت باز مي گشت، دست هايش به خون آغشته بود. شتاب او تير بود. هميشه او پيش از آن كه چشم در چشم غزال حقيقت بدوزد، او را كشته بود. خانه باورش مزين به سر غزالان مرده بود. اما حقيقت، غزالي است كه نفس مي كشد. اين چيزي بود كه او نمي دانست.

ديگري نيز در پي صيد حقيقت بود.اما تير و كمان شتاب را به كناري گذاشت و گفت: خداوند آدميان را به شكيبايي فراخوانده است. پس من دانه اي مي كارم تا صبوري را بياموزم و دانه اي كاشت، سال ها آبش داد و نورش داد و عشقش داد. زمان گذشت و هر دانه، دانه اي آفريد. زمان گذشت و هزار دانه، هزاران دانه آفريد. زمان گذشت و شكيبايي سبزه زار شد. و غزالان حقيقت خود به سبزه زار او آمدند. بي بند و بي تير و بي كمان.

و آن روز، آن مرد، مردي كه عمري به شتاب و شكار زيسته بود، معني دانه و كاشتن و صبوري را فهميد. پس با دستهاي خوني اش دانه اي در خاك كاشت.

پا توی کفش فلاسفه

 

هگل کوچولو! راستی اگر کانت نبود، یا بود ولی دستگاه فلسفی آسمانی خود را نمی ساخت، و بعدش هم ماوراء طبیعت را آن طور مد روز نمی کرد و آن را قوطی عطاری یا جعبه شامورتی بازی فلاسفه نمی کرد، تو و امثال تو، از فیخته و شلینگ گرفته تا شوپنهاور، چطوری یکی پشت سر دیگری، به سرعت باد و برق، دستگاه های فلسفی خودتان را بر روی زیر بنای پوشالی و سست بنیاد آن حکیم بس منظم وقت شناس کونیگسبرگ، بنا می کردید، و برج آسمان خراش فلسفی تان را تا عرش اعلا می بردید بالا!؟ هان، چطوری هگل کوچولو؟

آخ، که شماها دیگر شورش را در آوردید، و چنان آش شله قلمکار شوری پختید که خودتان هم توی خوردنش واماندید. آخر این چه کار بی خودی بود که شماها کردید!؟ کار آسمانی کردن فلسفه و فلسفی کردن آسمان را به جایی رساندید که آن خدا بیامرز – پاول ریشتر را می گویم - در باره تان به جد یا شوخی نوشت: خداوند زمین را به فرانسویان، دریا را به انگلیسی ها، و آسمان را به آلمانی ها عطا فرموده است.

آخر شما آن بالا مالاها چکار داشتید؟ شما را چه کار به کار گنبد گردون؟ شما می بایست سرتان توی کار خودتان می بود، و آیا بهتر نبود که به جای ساختن بناهای فلسفی آسمان خراش و برج های نظری، می افتادید توی کار برج سازی و بساز بندازی که هم درآمدش خیلی بهتر بود و هم کارش بی درد سر تر و نان و آب دار تر. کار به این پرمایگی را ول کردید، رفتید توی کار نظریه پردازی و برج فلسفی سازی، که چی!؟ این هم عقل بود شما داشتید!؟ برج فلسفی سازی آبش کجا بود!؟ نانش کجا بود!؟ به جز اسم بد نامی و بی سرانجامی چه چیزی برایتان داشت؟ به زحمتش می ارزید، این کار شاق و کسل کننده، که هر کس بعدها نتیجه اش را دید و با ساخته دست پرورده شما از نزدیک آشنا شد، نفرین تان کرد و فحشتان داد، و پدر و مادرتان را لعنت کرد، آخر برای چی!؟ مگر با خودتان پدر کشتگی داشتید!؟ مگر دشمن خودتان بودید!؟ این هم کار بود شما ها کردید!؟ حالا من با بقیه، عجالتاً کاری ندارم، فقط آمده ام یقه تو را بگیرم، هگل کوچولو، و یک کیسه صابون حسابی بکشم به تن روان و ذهنت با آن « پدیدار شناسی روحت»، چنان پیری ازت بسوزانم که پدیدار شناسی مدیدار شناسی از یادت برود، به جایش رب وربت را یاد کنی.

آخر هگل کوچولو، چرا فلسفه ات را این طور قلنبه سلنبه و مغلق و غلط انداز تدوین کردی، و چنان غیر قابل درک و فهمش ساختی که رقیب عقده ای ات – شوپنهاور گنده گو – که مردی بس حسود و تنگ نظر بود، و چشم دیدن موفقیت تو و امثال تو را در مقام فیلسوف رسمی و دولتی و قابل احترام همگان، نداشت، در باره ات چنین یاوه سرایی کند:

« آن که در یاوه گویی ، جسارت را به حد نهایت رسانید و چنان سخنان بی معنی و مغلقی گفت که تا آن وقت جز در دیوانه خانه ها سابقه نداشت. او با بی شرمی تمام سخنان بیهوده و فریبنده ای گفت که تا آن وقت هیچ کس نگفته بود و به چنان نتایج مضحک و سخیفی رسید که در نظر آیندگان افسانه ای کودکانه، یا هذیان های یک دیوانه بیش نخواهد بود و همچون بنا و خاطره ای از حماقت و بلاهت و کودنی ملت آلمان، چونان لکه ننگی ابدی، باقی خواهد ماند.»

چرا!؟ چرا!؟ آخر چرا!؟ این چه چاهی بود که پیش پای خودت و طرفداران فلسفه ات کندی!؟ و خودت و هواخواهان مکتب فلسفی ات را با کله توی آن سرنگون و کله پا کردی!؟

من که علت همه این گنده گویی های مغلق تو و روح قلبنه سلنبه تراوای ترا در حوادث دوران نوباوگی ات، در آن خانه محقر و کوچولوی پدری ات می دانم. بله، هگل کوچولو! ایام طفولیت تو، از روزهای شیر خوارگی تا دوران آقون واقون ، و از روزهای خوش کون خیزه کردن تا دوران طلایی تاتی تاتی کردن و از روزهای پستانک مک زدن تا دوران ممه گاز گرفتنت، در خانه آن مامور دون رتبه و و فرومایه اداره مالیه حکومت وورتمبرگ بود که - به زعم من- باعث شد تو هگل کوچولو موچولوی ما، با اخلاق و عادات زاهدانه و بردبارانه ی پر از شکیب و نظم و قناعت و ریاضت این قبیل ماموران اداری سخت کوش و ساعی، رشد و تربیت بیابی و در سایه زحمات متواضعانه و سخت کوشانه آن ها، همچون بهترین بلاد آلمان از نظر نظم و انضباط و ترتیب به ثمر برسی، و این مبناها، همه و همه فضا ساز و زمینه ساز پیچیدگی های کمی تا قسمتی مغشوش و آشفته بازار ذهن تو و روحیه قلبنه سلنبه گوی و مغلق اندیش ات شد و کار دستت داد، آن هم چه کار خطرناک و پر درد سری، نه یک کار ساده کم اهمیت و پیش پا افتاده، بلکه یک کار خطیر و شاق، درست مثل کار همان دیوانه ای که یک سنگ بزرگ را می اندازد توی یک چاه خیلی عمیق و صد تا که سهل است، صد هزار تا عاقل هم نمی توانند آن سنگ بزرگ را از توی آن چاه عمیق بیرون بکشند.

در نوجوانی محصلی بس سخت کوش و ساعی بودی، هگل کوچولو – درست همانطور که طبق تربیت خانوادگی از کودکانی چون تو انتظار می رفت – و از روی تمام کتاب های مهمی که می خواندی نت بر می داشتی و تحلیل ها و تفسیر ها و تنقید های مفصل به عمل می آوردی – چند برابر حجم خود کتاب – و قطعات مفصلی از بخش های اساسی کتاب را ، به تشخیص خودت رونویسی می کردی ( به طوری که گاهی حواشی و ملحقات و تعلیقات و تفسیرات تو بر یک کتاب صد صفحه ای، کم و بیش به هزار صفحه می رسید) و همین امر باعث شد که بفهمی نفهمی مخت تکان بخورد و شیارهای تو به توی مغز هنوز نرم و ژلاتینی شکلت که به نرمی تن نرم تنان ، مثلاً کرم های اسکاریس می ماند، بیش از حد به هم بپیچند و گره های کور ناگشودنی بخورند ، و هم چنین مغز بیش از حد نرمت بر اثر فشار زیادی که بر آن وارد کردی و طاقت تحملش را نداشت، صلب و سخت و منجمد شود. بله، این طوری بود که مخت مثل تخم مرغ پخته سفت و سقط شد و کار دستت داد، هگل کوچولو! و باعث شد که آن حرف های نا مربوط را بزنی و آن ترهات و خزعبلات و لاطائلات بی سر و ته، بی اختیار و ناخواسته، مثل هذیان گویی های یک دیوانه که شش دانگ مخش فاسد شده، بر زبان و بر قلمت جاری شود و بشود کتاب های« پدیده شناسی روح » و« دانش منطق » و« فرهنگنامه دانش های فلسفی».

هگل کوچولو، روح بزرگ تو از همان دوران کودکی و نوجوانی روح نوباوه ای عاصی و طاغی بود. یاغی بود و عصیان گر. پرنده ای بس بزرگ بود، بزرگ تر از یک طاووس یا شترمرغ، با بال هایی بلند اوج تر از کرکس، که در قفس تنگ و محقر زمانه ای تنگ نظر و حقیراندیش گرفتار آمده بود و درون آن حصار در بسته حقیر بال بال می زد و پرهای بلندش را به دیواره های قفس می کوبید.

آن روز صبح زود را که در میدان اصلی شهر اشتوتگارت – در برابر بازار روز شهر – جلو چشم هزاران چشم کنجکاو و حیرت زده، که ناباورانه، کار و کسب و خرید و فروششان را ول کرده بودند، غرق تماشای حرکات عجیب غریب تو شده بودند، یادت می آید، هگل کوچولو، که آن وسط، نهال چنار کت و کلفت آزادی را کاشتی؟

تو کوچولو بودی و می خواستی بزرگ بشوی و بزرگ جلوه کنی، و هیچ هم حوصله زمان دادن به خودت و سر صبر و حوصله منتظر ماندن را هم نداشتی، ناچار ، این تمایل و کشش شدید قلبی و روانی به بزرگ نمایی سبب شد که روی بیاوری به قلنبه سلنبه گویی، و حرف های صد تا یک قاز پیچیده و مغلق زدن، حرف هایی که حتی خودت هم چیزی از آن ها سر در نمی آوردی.

وقتی توی منزل پدری از آن نوکر دولت، و آن پدر مستبد و دیکتاتور ، که بیرون از خانه نوکری سر به زیر و فرمانبردار بود و توی خانه امیری مستبد و زورگو، تو سری می خوردی و تحقیر و تخفیف می شدی، سعی می کردی جواب زور گویی هایش را با حرف های قلنبه سلنبه و غیر قابل فهمت بدهی، حرف هایی که در حقیقت دشنام های رکیک تو بودند به آن حاکم زورگو، فحش هایی کم و بیش چارواداری، و نتراشیده نخراشیده، با معانی بس رکیک و مستهجن، یا متلک ها و ریشخند های تحقیر کننده، شاید هم تف هایی بودند که به جانب پدرت پرتاب می کردی از سر توهین و تحقیر، و با آن ها جواب زور گویی ها و بی رحمی های او را به زبانی فلسفی و غیر قابل درک می دادی، بدون این که او چیزی ازش سر در بیاورد و متوجه جنبه توهین آمیز یا دشنام آلود آن کلمات بی معنی عجیب و غریب بشود. به همین دلیل از همان کودکی عادت کردی به حرف زدن به زبانی که برای کسی قابل فهم نباشد و کسی از آن سر در نیاورد، تا تو، هگل کوچولوی ما، بتوانی با آن هر جور گربه رقصانی که دلت خواست بکنی، هر جور دلت خواست به دیگران متلک بپرانی یا بد و بیراه بگویی و دستشان بیندازی و به ریش داشته یا نداشته شان بخندی ، و به اصطلاح ریشخندشان کنی، یا سر کارشان بگذاری و بازی شان بدهی.

یا شاید هم تو سری های محکمی که با لنگه کفش و جارو از مامی جان، و با عصا و بیل و کلنگ از پاپی جان نوش جان کردی، روی مخ نرم و نازکت اثر سفت کننده یا تکان دهنده گذاشت و مخت را به سختی تکان داد و دچار خزعبل گویی و مهمل بافی ات کرد.

به هر حال ، چه به این دلیل و چه به آن دلیل، یا به هر دلیل و علت دیگری، ریشه تمام دشوار گویی ها و مطلب پیچاندن ها و گره کور به موضوع انداختن های تو، در همان کودکی پر از نشیب و فرازت، و پر از گره و عقده ات نهفته است، هگل کوچولو!

از همان دوران جهنمی بود که به این عقیده سست و لرزان معتقد شدی که علوم و معارف بشری حقیقی باید با اعراض کامل از نفسانیات صورت گیرد و هم چنان که فیثاغورثیان در آموزش و پرورش بر این عقیده مسخره بودند که محصل علم و معرفت باید در نخستین پنج سال آموزش، سکوتی سخت و طاقت فرسا پیشه کند و روزه کلام بگیرد و لام تا کام حرف نزند و صمن بکم به حرف های استادش گوش کند، تو هم در نخستین پنج سال یا شاید نخستین ده سال آموزشت چنین کردی و لب بسته، شاید هم لب دوخته، و چشم بسته دنباله رو اساتید بی سوادت شدی، و مغزت پر شد از اباطیل و ترهات مزخرفی که آن ها بخوردت دادند، و همین لب بستگی و دل بستگی بیش از حد به آن اراجیف سبب شد که عقده پر حرفی مزمن پیدا کنی، و سال ها بعد بیفتی به دامن بیماری درمان ناپذیر و لاعلاج روده درازی و اسهال شر و ور گویی، و سر همه را با حرف های صد تا یک قاز بی معنا و نامفهومت ببری و کله شان را بخوری، یا به قول امروزی ها، مخشان را به کار بگیری و تلیت کنی، آن هم با چه مزخرفاتی! با لاطائلات بی معنی و غیر قابل فهم.

ای هگل کوچولو! چطور شد که ناگهان آن همه شور و اشتیاق عصیان آمیز کودکانه در تو فرو کش کرد وآن همه شعله ملتهب طغیان گر در تو فرو نشست، و تو که روزگاری – در اوان جوانی، آن گاه که در توبینگن به خدمت دولت روزگار می گذراندی – به همراه دوست جان جانی یک جان در دو قالبت، شلینگ، به دفاع از انقلاب فرانسه، یک صبح زود، در اقدامی نمادین، در میدان اصلی شهر نهال چنار آزادی را کاشتی و چنین نوشتی: « ملت فرانسه تشکیلاتی را که ذهن بشری آن را مردود می داند و مانند کفش دوران طفولیت ترکش گفته است، با حمام انقلاب می شوید، این تشکیلات هنوز بر دوش مردم فرانسه و دیگر مردم مانند پرهای عاری از حیات فشار وارد می آورد.»، تو که در آن روزهای پر از امید و آرزو، در آن دوران جوانی که بهشت حقیقی ات در آن گمشده بود، همانند فیخته دم از مسلک اشتراکی می زدی و با شدت و حدت کم نظیری خودت را به امواج جوشان و خروشان رمانتیسم انقلابی اروپایی، که صغیر و کبیر و شناگر و ناآشنا به فوت و فن شناگری را با خود می برد، سپرده بودی، چه شد که ناگهان کفش دوران طفولیت و پستانک دوران شیرخوارگی ات را سراسیمه ترک کردی و آن همه اسباب بازی زیبا و هیجان انگیز دوران آقون واقون را یک باره به یک سو پرت کردی و بغتتاً شدی سرسخت ترین طرفدار حفظ وضع موجود، و یکتا نگهبان جان فشان و جان نثار هر آن چه هست؟ هان!؟ چی شد که یک دفعه همچین شد، هگل کوچولو!؟

برای چی در حمام آب داغ ارتجاع تمام آن عقاید انقلابی پیشینت را شستی و کیسه صابون مالیدی به تن نظریات پیشرو پر شدت و حدت جوانی ات، بعدش هم سنگ پای مفصل و مبسوطی مالیدی به کف پای نظریات رادیکال ایام شیرخوارگی ات؟ هان، هگل کوچولو!؟ و چنین بلغور کردی:« آن چه هست، درست ترین و بهترین و مناسب ترین است، و آن چه درست ترین و بهترین و مناسب ترین نیست، نیست!»

چطوری و چرا ناگهان از دست و پا زدن در حمام خون و شستن سر و تن در آن ، دست شستی و در آب مطهر حفظ وضع موجود غسل تعمید یافتی و شدی یک پارچه آقای عاقل دور اندیش محتاط و حزم گرای مآل اندیش و دور بین؟ هان، هگل کوچولو!؟

تو که در دانش نامه ای که در سال 1793، در توبینگن، در یافت کرده بودی، به صراحت و روشنی قید شده بود که دارای صفات و سجایای نیکی هستی و آثار نیک نفسی در جبینت ظاهر است و انوار نیک طبعی از ملاجت می تابد و برق نیک خویی در چشمانت می درخشد،( و این همه از کجا ثابت شده بود و بر که اثبات گشته بود؟ آیا تظاهر به نیکی و نیک طبعی و نیک نفسی و نیک خویی نکرده بودی؟ و مس قلب را جای زر ناب قالب نکرده بودی؟) و در زبان شناسی و کلام دانش خوبی داری ولی در فلسفه چیز زیادی بارت نیست و استعداد چندانی نداری، بلکه کم و بیش خنگ تشریف داری و چیزی حالیت نیست، پس چطوری شد و چرا تصمیم گرفتی در رشته ای تحصیل کنی که هیچ ذوق و استعداد فطری یا اکتسابی در آن نداشتی و بیغ بیغ بودی؟ و آیا به خاطر پوشاندن ضعف بی استعدادی و خنگی ات نبود که دست به دامن کلمات قلنبه سلنبه شدی و به ضریح قدیسین مغلق گویی دخیل بستی تا ضعف و نقص های ذاتی و جبلی ات را لاپوشانی کنی و پنهان نگه داری؟ می خواستی جبران مافات کنی، هگل کوچولو؟ یا می خواستی مخاطبانت را خر کنی و فریب بدهی و با حرف های دهان پر کن صد تا یک قاز پر زرق و برق و پیچیده ، به اشتباه بیندازی و گولشان بزنی؟

و یک سوال دیگر، هگل کوچولو، اصلاً چطور شد که تو یک روز بعد از سال روز تولد گوته جانت به دنیا آمدی؟ هان؟ این هم از دغل کاری های فلسفی ات بود یا ناخواسته و نادانسته بود و تقدیر چنین خوش یمنی فرخنده و میمونی را نصیبت کرد که روز تولدت روز پس از تولد گوته باشد، و ملت پر غرور و ناسیونالیست آلمان برای این که دلت نسوزد ، این دو روز پشت سر هم را تعطیل کنند و به افتخار شما دو بزرگوار غرورآفرین خود بزنند و برقصند و پایکوبی و دست افشانی کنند و قر کمر بریزند و سوسیسون آلمانی و سیب زمینی تنوری و هامبورگر و فرانکفورتر کوفت کنند و آبجو زهر مار کنند.

آخر، هگل کوچولو، آن همه حرف های قلنبه سلنبه در کتاب « دانش منطق» ات برای چی بود، بابا جان!؟ آیا این هم از همان دهن کجی های فلسفی متداولت به اهل فلسفه و منطق نبود؟ از همان دهن کجی هایی که در دوران طفولیت با قلنبه سلنبه گویی های نامفهوم به پدر مادرت می کردی؟ آیا با این کتاب غیر قابل فهم می خواستی به ملت آسمان گرا و فلسفه دوستت فحش بدهی و لیچار بگویی، طوری که آن زبان نفهم ها متوجه نشوند و به عمق بی سوادی ات در فلسفه پی نبرند؟ آن هم به ملتی که این همه افتخار نصیبت کرده بود؟ آخر برای چی ، هگل کوچولو؟

کتاب منطقت آنقدر پیچیده و سنگین بود که هیچ کس آن را نفهمید – حتی خودت - و چون همیشه چیزهای غیر قابل فهم، ارجمند و بلند پایه و گران مایه به نظر می رسند، و قلنبه سلنبه گویی برهان خردمندی جلوه می کند، همین کتاب غیر قابل فهم سبب شد که نانت بیفتد توی روغن و کرسی استادی فلسفه در دانشگاه هایدلبرگ را دو دستی پیشکشت کنند و چون ایستادن بر این کرسی و تکیه زدن بر اریکه آن خیلی به مذاقت خوش نشست، تصمیم گرفتی کتاب سخت فهم تری بنویسی و کرسی بلند بالا تری به دست بیاوری. این کار را هم کردی و در هایدلبرگ، به سال 1817، کتاب عظیم خود « فرهنگ نامه دانش های فلسفی» را نوشتی و در سایه این کتاب معظم مکرم، سال بعد، به استادی دانشگاه برلین رسیدی، و از این تاریخ تا پایان عمر، امپراطور بی رقیب و یکه تاز فلسفه آلمان شدی و بزرگ ترین اندیشمند ژرمن عصر خود به شمار رفتی.، و شدی یکی از سه امپراطور آسمانی و مقدس آلمان: تو در فلسفه، همراه گوته در ادبیات و بتهوون در موسیقی.

ایده آل های والای تو در زندگی چی ها بودند، هگل کوچولو؟ در بچگی یک قنداق تمیز و یک شیشه قندآب غلیظ و پر ملاط، همراه با پستانکی درشت و پستان های پر از شیر مادر و هریره بادام شیرین و خوشمزه، و یک ننوی نرم و راحت که دائم تاب بخورد و ترا با خود به این طرف و آن طرف ببرد و به افکار تازه شکوفانت اجازه تلو تلو خوردن و هاجستن و واجستن ، تو حوض نقلی جستن بدهد. در بزرگی چی؟ در بزرگی ایده آل های والایت عبارت بودند از: شوربایی ساده و ارزان ، کتاب فراوان، آبجوی خوب و گوارای جوشان. همین ها بود که تو را به « ینا» کشانید و وقتی ارث و میراث هزار و پانصد فلورنی پاپا جان خدا بیامرزت که به تازگی ریق رحمت را سر کشیده بود به تو رسید، به راهنمایی دوست جان جانیت، شلینگ، روانه ینا شدی – شهری که غذای ارزان و کتاب فراوان و آبجوی جوشان و دانشگاه هایی با کرسی های استادی بی صاحب مانده فراوان داشت، و از شر تدریس و تعلیم به آن ناکس شاگردان گیج و گنگ و گول و خرفت بی شعور و بی سروپا خلاص شدی.

ینا دارلعلم بود و بهشت معرفت و فلسفه. آن جا شیلر تاریخ تدریس می کرد. تیک و نوالیس و شلگل رمانتیسم آبدوغ خیاری را ترویج می کردند. فیخته و شلینگ فلسفه بافی می کردند و برج و بارو های فلسفی خود را بالا می بردند. به توصیه شیلینگ تو، هگل کوچولوی ما، به ینا رفتی و در 1803 استاد بدون کرسی و بی جیره مواجب دانشگاه آن شهر دانش دوست و سفسطه گرا شدی.

سه سال آزگار در آن شهر بودی و غاز می چراندی تا آن که پیروزی ناپلئون بر پروس، تو را سخت به وحشت اندخت، به طوری که خشتکت را زرد و خیس کردی و وقتی سربازان فرانسوی به خانه ات حمله کردند، شروع کردی به زبان غرای فلسفی به حرف زدن با فرمانده شان، افسری که نشان « لژیون دو نوور» فرانسه را بر سینه اش آویخته بود، و چون او مفهوم حرف های عحیب غریب و صغری کبری چیدن ها و تز و آنتی تز و سنتز سر هم بندی کردن های تو را نمی فهمید، عجالتاً متقاعد شد که از تاراج اسباب اثاثیه ات دست بردارد و برود یکی از خودش گنده تر را بیاورد تا زبان تو را بفهمد و از مقصودت سر در بیاورد، تو هم از فرصت استفاده کردی و دو پا داشتی دو پا هم قرض کردی، کتاب ها و رساله ها و دست نوشته های فراوانت، به خصوص نسخه دست نویس نخستین کتاب خیلی خیلی مهمت – پدیدار شناسی روح - را برداشتی همراه لیوان آبجو نوشی و دیگ شوربا خوری و قاشق چنگال و لحاف ملحفه ات ، فرار را بر قرار ترجیح دادی و حب جیم را خوردی، د برو که رفتی، به این ترتیب این بار هم، مثل خیلی بارهای دیگر، فلسفه نجات دهنده جانت شد و جانت را خرید. پس با این حساب تو ، هگل کوچولوی عزیز، هم نانت را مدیون فلسفه ای ، هم جانت را، و به همین خاطر بود که از همان ابتدای کار خیلی خیلی قدر این نان دانی و سپر حفاظ جان را می دانستی و به آن احساس دین می کردی.

بعد دوباره دوره در به دری و بی سرو سامانی و بیچارگی ات شروع شد و اگر گوته به «کنه بل» ننوشته بود که به تو پولی قرض بدهد تا بر مشکلات مالی ات فایق بیایی، ممکن بود از شدت تنگ دستی یا تلف بشوی یا خودت را سر به نیست بکنی و خودت و دنیا را از شر وجود مغلق گو و شر و ور باف خودت خلاص بکنی. در چنین اوضاع و احوال قمر در عقربی بود که در نامه ای خطاب به « کنه بل» با لحنی سراسر گلایه و شکوه، تلخ و سیاه چنین نوشتی:

« من این جمله کتاب مقدس را رهنمای خودم قرار داده ام که می گوید: نخست به دنبال غذای شکم پر کن و تن پوش ستار عورت خود باش، آن گاه ملکوت و جبروت و لاهوت آسمانی خود به خود به سراغت- و بلکه به دست بوست- خواهد آمد. الحق که درستی این کلام مقدس را من با گوشت و پوست و خون و استخوانم حس کرده ام، و با تمام روح و روان و جانم ادراک نموده ام، و به تجربه شخصی دریافته ام.»

راستی هگل کوچولو، تو این همه پرگویی و دراز نفسی را از کجا آورده بودی و از کدامین کس آموخته بودی؟ یا شاید هم موهبت و استعدادی بود ذاتی و خدا دادی که در کنه وجودت، هنگام خلقت، به ودیعه نهاده شده بود، مثلاً آن روز کذایی را به خاطر داری که یک نفر فرانسوی بخت برگشته از همه جا بی خبر از تو خواست که فلسفه خودت را در یک جمله برایش خلاصه کنی، و تو چه بلایی سر خودت و او آوردی؟ رفتی و در جواب پرسش آن بیچاره فلک زده، ده جلد کتاب نوشتی هر کدام به ضخامت نیم وجب. کتاب ها به طبع رسید و منتشر شد و تمام عالم علم و فلسفه و اندیشه از این همه اراجیف ناب و اباطیل لا یفهم حیرت زده شدند و همه جا بحث و صحبت در باره آن بود، ولی تو خودت شکایت داشتی که « فقط یک نفر سخنان مرا فهمید ولی آن یک نفر هم، راستش را بخواهید، چیز زیادی نفهمید!»

هگل کوچولو، تو می خواستی زبان آلمانی را به فلسفه یاد بدهی ، ولی افسوس که فلسفه خنگ تر از این حرف ها بود که زبان آلمانی یاد بگیرد، شاید هم زبان آلمانی دشوارتر از این حرف ها بود که توی مخ صلب و منجمد فلسفه فرو برود، یا شاید هم تو مرد این کار کارستان نبودی و بضاعت این را نداشتی که بخواهی به کسی چیزی بیاموزی، آن هم زبان آلمانی را به فلسفه، زبانی که خودت هم به درستی از آن سر در نمی آوردی، زبان« آختوم واختوم پاختوم» ها، الحق که آموختنش به شاگرد جموش و خنگی مثل فلسفه کار چندان ساده ای نیست و معلم پرمایه ای می خواهد که تو آن معلم نبودی. البته درست است که چند صباحی از عمرت را در اینجا و آنجا، برن و فرانکفورت، به شغل شریف معلم سر خانگی گذراندی و هفت هشت سالی جیره خوار شاگردانت بودی ولی این جور تدریس کردن ها کجا و آموختن زبان آلمانی به فلسفه کجا!

بالاخره هم آخر و عاقبت آن همه شر و ور گویی و مغلق بافی و نوشتن کتاب هایی آکنده از اصطلاحات عجیب غریب من در آوردی و ساختگی خلق الساعه، دو پهلو، نه سیخ بسوزان نه کباب بسوزان، و جملات پیچ در پیچ و تو در توی بی سر و ته و نامفهوم و هرزه درایی های بی نتیجه و یاوه گویی های باطل چی شد؟ این شد که بعد از آن همه کاغذ سیاه کردن و قلم فرسودن یکباره بیایی و بنویسی « آن چه هست ، بر حق است و آن چه بر حق نیست، نیست.» و « هر واقعیتی عقلانی است و آنچه عقلانی نیست واقعیت هم ندارد.»

هان؟ هگل کوچولو؟ این بود نتیجه آن هم فلسفه بافی و سفسطه گری؟ چرا؟ آخر چرا، هگل کوچولو؟ هان؟

مثلاً این جمله پر طمطراق اما میان تهی ات که « هستی محض و خالص همانا نیستی است.» را چطوری باید حلاجی و تفسیر کرد؟ هان، هگل کوچولو؟ آیا جوک می گفتی و مزه می پراندی، یا واقعاً به آن چه می گفتی اعتقاد داشتی؟ و بعد، آن جنگ اضداد عجیب و غریب و مبارزه تز و آنتی تز و ایجاد سنتز، راستش را بگو این ایده را از کجا و چه کسی دزدیدی؟ از امپدوکلس؟ از هراکلیتوس؟ از دمو کریتوس؟ از ارساطاطالیس؟ یا از شلینگ و فیخته؟ و بعد، ذهن و عین، هر دو را مجبور کردی به تبعیت از این قانون من در آوردی و حرکت جبری اجتناب ناپذیر، چرا؟ هان، چرا و برای چی؟ به چه دلیل عقل را گوهر هستی دانستی و مدعی شدی که طرح و نقشه عالم به طور کامل و دقیق عقلانی است؟ آخر کجای این دنیای قاراشمیش شلم شوربای هشت الهفت عقلانی و منطقی است؟ کوچولو موچولوی عزیر! دنیا به این خر تو خری و در هم برهمی را که هیچ کجایش با جای دیگرش نمی خواند و هیچ حساب و کتابی توی کارش نیست، نو می گفتی بهترین جهان موجود و عقلانی ترین دنیای ممکن است!؟ واقعاً که دست مریزاد به این همه سعه صدر و مسامحه کاری! تنها به یک چیز در فلسفه تاریخت توجه نکردی که همه چیز در این دنیای وانفسا و در این تیمارستان بزرگ به اصل خودش بر می گردد و می رود همان جایی که از آنجا امده، راه دور چرا برویم، مثلاً خود تو، در سن شصت سالگی دوباره برگشتی به دوران کودکی ات و شدی همان هگل کوچولوی قنداقی و عرعرویی که در دوران بچگی بودی، روزهای خوشی پر شور و شرت به سرعت رو به افول می رفتند و از خاطر ها محو می شدند، و هوش و حواست، از سرت می پرید، دوباره شروع کرده بودی به آقون واقون، و سر و صداهای بی معنا از پایین و بالای خودت در آوردن. چیزهای بی سرو تهی می گفتی که اصلا و ابدا مفهوم هیچ احدالناسی واقع نمی شد. چنان دچار حواس پرتی شده بودی که یک روز هنگامی که به کلاس درس دانشگاه می آمدی یک لنگه کفشت را در میان گل و لای راه جا گذاشتی و با یک لنگه کفش وارد کلاس درس شدی، آن هم مثل بچه کوچولو ها، تاتی تاتی کنان و افتان و خیزان. درست به سان یک کوچولو موچولوی چند ماهه، به دور از هر گونه قدرت تفکر و اندیشه.

بالاخره هم سرنوشت با تو هگل کوچولوی ما بازی شوخ طبعانه و اندکی مسخره کرد. به این ترتیب که وقتی دید چنان اسهال سخن گویی و غثیان مغلق گویی گرفته ای و تمام اندیشه هایت دارند از هفت سوراخ ذهنت فوران و سرریز می کنند، در پایان عمر، برای خاموش کردنت متوسل شد به یک بیماری خطرناک که رمق و آب تمام بدنت را از منافذ دیگرت بیرون بکشد و به طور کامل بی رمق و بدون شیره وجود به دیار عدمت ببرد، به همین دلیل دچارت کرد به بیماری مهلک وبا و این طور شد که ظرف یکی دو روز تمام آب بدن تو و شیره جانت – که پیش از آن بخش عمده اش از منافذ ذهنت فوران کرده بود- از منافذ دیگر پایین و بالای جسمت، سیل آسا جاری شد و تو خشکیده و بی رمق، در حالی که از تمام عصاره اندیشه های فلسفی و شیره عقاید نظری خالی و پاک شده بودی و نه در مزاج روحت و نه در مزاج جسمت و نه در مزاج شعورت اثری از آب زندگی و سیاله های حیات نمانده بود، رفتی که رفتی، بدرود هگل کوچولو! بدرود!...

 

انفجار زمان

شب غریبی است. همه چیز عجیب و باور نکردنی بنظر می رسد. اصلا من در این اتوبوس چه می کنم؟ آدمها؟! بعضی از آنها را می شناسم. اما هرگز تصورش را هم نمی توانستم بکنم که با آنها همسفر باشم. سفر؟!
بعضی ها با هم خوش و بش می کنند، عده ای خاموش و در خود فرو رفته اند. با کمی دقت، متوجه می شوم که راننده هم خودی است. ولی بامداد که رانندگی بلد نبود. تازه او که چند سال پیش از دنیا رفته بود. یعنی، برده بودندش.
خوشحال می شوم. همیشه آرزو می کردم دوباره ببینمش. بلند می شوم و راه می افتم. هنوز چند قدمی نرفته ام، که صدایی، میخکوبم می کند. با وحشت، سرم را بطرف صدا بر می گردانم.
ــ چطوری آقا مهدی؟
ــ کاووس حاج آقا!
ــ گفتم که، از این اسما من خوشم نمیاد.
باز هم خون خونم را می خورد، اما جرات مقاومت بیشتر را ندارم. بی اختیار می پرسم:
ــ شما اینجا چیکار می کنین حاج آقا؟
ــ ناچار شده م... کارم تموم شد... ردم کرده ن...
دور و برش خالی است. کسی هوایش را ندارد.
ــ حاج آقا اینجوری تنها، یه کم خطرناک نیس؟

یک دفعه می زند زیر خنده؛ تلخ و چندش آور. این جور وقتها، باید انتظار کتک خوردن را داشته باشیم. ولی الان تو این اتوبوس؟

ــ دیگه تموم شد...تموم...

صدایش به لرزه افتاده است؛ دوباره، یاد بامداد می افتم که پشت فرمان نشسته. بعد با نوعی ترس، که انگار حمایتی را هم با خود یدک می کشد، حرفش را می برم و می گویم:

ــ حاجی ما رو هر چی تونستی زدی...

ــ ولی بالاخره ولت کردم.

ــ ولم کردی، چون فهمیدی، منو دیگه شکستی. اما با بامداد این کارو نکردی.

اخمی می کند و با همان قیافه ی حق به جانب، می گوید:

ــ ولش می کردم که بره تفنگ دس بگیره بیاد خوده منو بزنه؟

خشم، تمام وجودم را پر می کند و انگار که دیگر از هیچ چیز نمی ترسم، می گویم:

ــ ولی حاجی بهت قول میدم یه روز بالاخره یکی این کارو می کنه.

زهر خندی، صورت بد منظرش را می پوشاند و با صدایی گرفته، می گوید:

ــ خیال می کنی اگه اون روز برسه، چی میشه؟

ــ اون روز... اون روز... دل مردم خنک می شه.

ــ یکی دیگه میاد، دوباره دله شونو خون می کنه.

 

 

اتوبوس، از راههایی پر پیچ و خم می گذرد. از محله هایی گذشته است، که من سالها در آنها زندگی کرده ام. همه چیز در هم و بر هم است. با این وجود، میدان خاکی را، از آن همه، تشخیص می دهم. بعد از ظهر ها آنجا، گل کوچک، بازی می کردیم. همین بامداد مرا تو دروازه می گذاشت و خودش می رفت جلو گل می زد.

ــ کاووس حواسه تو جم کن. یه آن غافل شی، گل می خوری.

و من چقدر به خودم زحمت می دادم که گل نخورم.

ــ آفرین!

آفرین هایی که این زمین بازی و این محله را دوست داشتنی می کرد.

راستی، بامداد که مرده. همین حاجی بی پدر و مادر او را کشته است. بغض گلویم را می گیرد.

ــ آخه بی رحم! تو چطور تونستی یه همچین جوونی رو بکشی؟

ــ چرا بی خود عصبانی می شی، من فقط دستوره امامو اجرا کردم.

ــ پس تو چیکاره بودی؟

 

سرش را به راست می چرخاند و از پنجره، بیرون را نگاه می کند. من هم مسیر چشمش را دنبال می کنم. یکباره، شب آتش می گیرد. زبانه های آتش، خود را به دیواره ی پنجره می سایند. نعره هایی گوش خراش، اتوبوس را پر می کنند. ترس، چهره ی حاجی را چنان در خود فرو می کشد، که هیچ اثری از آن تصویر قبلی، در ذهن نمی ماند. التماس می کند؛ فریاد می کشد؛ اما، کسی از جا بلند نمی شود. رفته رفته، ذوب می شود و جای خالی او، سیاه، بر جا می ماند.

حس آرامشی، خود را در من، شناور می کند.

 

هنوز در همین حال و هوا هستم، که صدای دیگری مرا بخود می خواند:

ــ اون می خواس بگه که ما فقط مجری هستیم... درستم می گفت.

نمی شناسمش، اما چهره اش یک جوری برایم آشناست.

ــ شما رو بجا نمیارم.

من یه کم واسه سن شما بزرگم. ولی شاید منو اول اون اشتباه تاریخی، که اسمه شو انقلاب گذاشتین، توی تله ویزیون دیده باشی، یا در مورد من شنیده باشی.

یک دفعه می شناسمش و با بی میلی می گویم:

ــ بله، حالا فهمیده م.

با همان اتکا به نفس اولیه، ادامه می دهد:

ــ ما وظیفه مونو انجام می دادیم. اتفاقا، رفتار مون با همه، خیلی خوب و انسانی بود. اونا یه مشت خرابکار بودن که می خواستن مملکت مارو بدن به روسا. خب مام وظیفه مونو انجام می دادیم.

ــ یعنی همه ی اون آدما که شکنجه و تیر بارون شدن، می خواستن کشورو بدن به روسا؟

نگاهی به من می اندازد و با همان قاطعیت می گوید:

ــ احسنت به آدم چیز فهم. تازه شما اگه کاری که ما می کردیمو با این همکاره مون که الان رفت، مقایسه کنین، متوجه می شین که ما چه فرشته هایی بودیم.

با خشمی که می رود سنگین تر شود، می گویم:

ــ فرشته ها که شکنجه نمی کنن آقا!

ــ مگه عزرائیل فرشته نیست؟

ــ مگه اون کسی رو آزار داده؟ چرا الکی حرف...

ــ تند نرو بذا با هم بریم. پس آتیشه جهنم چیه؟ پس چرا عزرائیل بی موقه جون آدمارو می گیره. تازه از اینا گذشته، مگه بدون اراده ی اون کسی از دنیا می ره؟ واسه همینه که باید قبول کنی دستور از بالا میاد. از بالایه بالا، مام فقط پیاده ش می کنیم. همین!

به یاد عموی یکی از دوستانم می افتم. چند بار گرفته بودندش. آدم ساکت و متینی بود. وقتی با من حرف می زد، دلش می خواست از نقشه های من برای آینده بداند؛ و با مهربانی می گفت:'' آینده رو از الان باید ساخت. گاهی وقتا آدم مجبور میشه از یه چیزایی بگذره. ولی اگه اونو درست بسازی، ارزشه شو داره''.

سرش را زیر آب کردند. بعد از انقلاب، همه از او به بزرگی یاد کردند.

هنوز این فکر به پایان نرسیده است، که می بینم اثری از او نیست؛ از آن همه ادعا و قدرت پوشالی، فقط یک صندلی خالی بجا مانده است؛ مثل آن یکی.

 

نگاهم را به سمت بامداد می گردانم. انگار،او بی امان، در حال تغییر است. گاهی مثل زنی بنظر می رسد که خود را زیر انبوهی از چادر و روسری پنهان کرده است؛ در لحظه ا ی دیگر، کودکی است که با چشمانی نگران، مادرش را تعقیب می کند. گاهی شبیه گیاه و در چشم به هم زدنی، به موجود تازه ای بدل می شود، که ترکیبی است از گیاه، حیوان و انسان. می ایستم. می ترسم. نزدیک شدن به او به آن سادگی ها که فکر می کردم، نیست.

 

ــ اون رو به رویی رو می بینی؟

باز، صدای دیگری، مرا به خود خوانده است. این یکی، خیلی آشنا بنظرم می آید. در حالی که سمت چپ راهرو را نشان می دهد، ادامه می دهد:

ــ اون سر نخه همه ی بدبختی های ماست.

نگاهش را دنبال می کنم. راهرو، چقدر دراز و پهن دیده می شود. باورم نمی شود که این یک اتوبوس باشد. اما کسی پشت فرمان نشسته است؛ کسی که آن را می راند؛ بامداد، برادرم.

ــ حواسه ت پرت نشه. نیگاش کن ببین چه متفکر نشسته.

نگاهش می کنم. چهره اش حکیمانه است. موی بلند سفیدش، مرا به یاد دانشمندان دوران قدیم می اندازد. همانجا، پشت میزش نشسته و در زیر آن نور ضعیف پی سوز، مشغول ورق زدن کتاب و تکان دادن سر است.

نظامی زمختی که او را به من نشان داده است، شمشیرش را از نیام می کشد، بالای سرش نگاه می دارد و با خشم می گوید:

ــ در طول تاریخ، همیشه این سیاسی ها هوایه شما ها رو داشتن. اگه می ذاشتن ما کار مونو بکنیم، اون وقت نشونه تون می دادیم که چی از تون باقی می موند. شماها مانع پیشرفت بشریت می شین، سر هزارتا تونو که بزنیم، همه چی درست می شه.

 

از آسمان، هنوز هم آتش می بارد. اما عجیب است که من اصلا گرمم نیست. انگار همه ی اینها دارند روی پرده ی سینما اتفاق می افتند و من بازیگر مخصوص آن هستم.

ــ پسر جون، خیالتو راحت کنم، دنیا، دنیایه گردن کلفتی و زوره. باقیش هرچی که هس، یا فیلمه، یا وسیله ی به کرسی نشوندنه شه. هیچ کسی یم کاری از دستش بر نمیاد که بتونه این خطو بشکنه.

ــ مگر اینکه...

نظامی زمخت که انگار انتظار شنیدن جمله ای از آن سمت را داشته باشد، با اکراه می گوید:

ــ می دونستم صداش در میاد.

صدای حکیم که از سمت چپ اتوبوس در آمده است، ادامه پیدا می کند و به آرامی همه جا می پیچد:

ــ ... مگر اینکه چراغ عقل انسان روشن شه. بفهمه که راز هستی چیه. واسه چی پا به این جهان گذاشته. توش باید چیکار کنه و چه جور باید ازش جدا شه.

 

صداهای گوناگونی، اتوبوس را در خود فرو می برند. آدم ها به رنگ تبدیل می شوند. به جای چهره، فقط رنگ می بینی. نظامی کنارم، در چشم به هم زدنی، تیره می شود. یکی دیگر، با ردایی روحانی، فریاد می زند:

ــ بکشید زنادقه را ...

و بعد، همه، باهرچه دارند شلیک می کنند.

صدایی در خلوت بگوش می رسد:

ــ راستی اینکه الان مرد کی بود؟

فریادهای گوناگونی در هوا می پیچد:

ــ چه فرقی می کنه، از زنده ها صحبت کن! از ما!

 

دیگر، از حس گذشته است، باور می کنم که این یک اتوبوس نیست.اینجا یک شهر است. آدم ها حرکت می کنند. بیاد مادرم می افتم که می گفت:'' از تو حرکت، از خدا برکت''. و بعد بلافاصله، جمله ی دیگری خودش را به آن می چسباند:

'' هر حرکتی، برکت به ارمغان نمی آورد. بسیاری از حرکتها، به نابودی انسان و هستی ختم می شوند. جهان بسیار تغییر کرده است. گسترده تر شده است. روابط هم، در آن تغییر کرده اند. به همین دلیل، باید حرکت را از ریشه ی شکل گیری آن بررسی و شناسایی کرد''.

این جمله ها را، سی سال پیش، دبیر فیز یک مان می گفت. تره هم برای حرفهایش خرد نمی کردیم. البته، بعدها فهمیدیم که راست می گفت. و چه بسیارند از این آدمهای بی آزار و مفید، که راست می گویند و کسی به حرفشان گوش نمی دهد؛ و تنها دلیلش هم این است که سعی نمی کنند خودشان را به دیگران تحمیل کنند.

 

ــ حالا می خوای بری پیشه داداشه ت یا نه؟

رو به روی من ایستاده است. نمی شناسمش. با کنجکاوی مشکوکی نگاهم می کند. در حالی که دیگر از این سوال و جوابها خسته شده ام، می گویم:

ــ فکر نمی کنم به شما ارتباطی داشته باشه.

و در حالی که سعی می کنم دستش بیاندازم، به مسخره می گویم:

ــ شما اینطور فکر نمی کنین؟

لبخندی می زند و با مهربانی می گوید:

ــ می تونه داشته باشه، این به خودت بستگی داره.

کمی جا می خورم. انگار با آن قبلی ها فرق دارد. سعی می کنم آهنگ صدایم را تغییر دهم.

ــ می تونم بپرسم شما کی هستین؟

ــ من زمانم.

ــ فامیله تونو اگه بگین، شاید بهتر بشناسمه تون.

می خندد و با جدیتی که از درون خنده، خود را بیرون می ریزد، می گوید:

ــ زمان؛ همه ی زمان. همون که نمی بینیش، همون که ازش استفاده نمی کنی؛ بعد، می شینی گریه می کنی و حسرت از دست دادنه شو می خوری. همون که سعی نکردی بشناسیش.

حیرت زده می شوم و باهمان شگفتی می گویم:

ــ یعنی تو واقعا همون زمانی...

ــ حرفم را قطع می کند و می گوید:

ــ آره، سعی کن دیگه خوده تو به در و دیوار نزنی و لق نخوری.

باز هم به یاد بامداد می افتم و با نوعی خشم در آهنگ صدا، می گویم:

ــ تو این حرف رو به امثال برادرم باید بزنی که تو رو از دست دادن و دنبال مردم رفتن، نه به من. من که هنوز زنده م. هنوز قدر تو رو می دونم. من که هنوز می دونم چه جوری باید زندگیمو حفظ کنم...

زمان، نگاهش را از من بر می گیرد، با صدای بلند می خندد و در انتهای راهرو، ناپدید می شود.

صدای همهمه در راهرو می پیچد. عده ای با صدای بلند اسم مرا بر زبان می آورند.

ــ احسنت! اینو میگن آدم چیز فهم.

ــ تکبیر!

ــ هر کی سمت قدرت وایساد، عاقله!

ــ کاملا درسته! اینجور آدما زمان شناسن.

ــ بزن آقا! بزن تو سرش هر کی حرف اضافه زد. وطن فروش جماعتو باید داغون کرد.

ــ آقا می دونی اصلا چی، حالا که مردم خوده مون، حسابی تو چنگمون اسیرن و اگه صداشون درآد نفسه شو نو می گیریم، میریم سراغ بقیه، که از صفحه ی روزگار محو شون کنیم. ما گوشت لب توپ، نفت، گاز... همه چی یم داریم.

 

در آن سوی راهرو، سمت چپ، تنها یک نفر ایستاده است؛ همان حکیم با موی سفید و بلند.

آغوشش را به سوی من می گشاید، و عجیب است که با یک چشم می خندد و با چشم دیگر می گرید. با آهنگی صمیمانه در کلامش، می گوید:

ــ زمان، می تونه به تو خدمت کنه، اما نه این جوری. گول این حرفا رو نخور. اینا یه اندازه ی خیلی کوچیکی از زمانو می تونن ببینن. اگه درست فکر کنی، می تونی زمانو پشت سر بذاری. می تونی تو همه ی لحظه هاش حرکت کنی. می تونی بجای اینکه اسیرش باشی، اونو حس کنی. اینایی که این حرفارو می زنن، خوده شونو توش زندانی کرده ن و تو اون، اونقدر می مونن تا بپوسن؛ واسه همینم، می بینی از همه جا، بوی نفرت و مرگ میاد. می دونی، مهم نیست که اونا از چی صحبت می کنن، دین ،فلسفه، اقتصاد،ادبیات،روانشناسی یا امور دیگه، مهم اینه که همه شون یه چیز می خوان...

بی اختیار، از پشت شیشه چشمم متوجه ی بیرون می شود. شب به آخر رسیده است. انگار در ابتدای روزیم. هنوز خورشیدی در کار نیست. هوا، گرگ و میش است.

چشمهای حکیم چقدر مهربانند. راستی چرا فکر می کنم که او حکیم است. اصلا مفهوم این واژه...چرا این کلمه در ذهن من نشسته است؟ او خودش ادامه می دهد:

ــ من آگاهی هستم؛ دانش؛ یادگیری، بدون تعیین راه کردن. اگه با من باشی، خودت راه می شی. اون وقت به آرامش می رسی.

دست توی جیبش می کند و بادامی بیرون می آورد و به من می دهد. من هم آن را زیر دندانم می گذارم. چقدر تلخ است. هنوز مشغول کلنجار رفتن با مزه اش هستم که حس می کنم، چشمم طور دیگری می بیند؛ گوشم، حساس تر شده است. از این تغییر،خوشم می آید.

یاد بامداد می افتم و این بار، با تکانی، خودم را به او می رسانم.

 

ــ هنوز داری می رونی؟

ــ کاره من، همین روندنه.

ــ حیف تو نیس راننده اتوبوس باشی؟

ــ جلو رو نیگا کردی؟

از ذهنم می گذرد که پیش رو جاده است و آن هم که مورد خاصی نمی تواند داشته باشد؛ با این وجود، بطور واکنشی نگاهی می اندازم؛ نگاهی سرسری.

یکدفعه خشکم می زند. بی اختیار، چشمهایم را می مالم. همه جا روشن است. اصلا جاده ای در کار نیست. همه چیز را جور دیگری می بینم. همه جا مثل نقطه به نظر می رسد. تا به نقطه ای نگاه می کنم، بخشی از تاریخ را حس می کنم. و عجیب است که هیچ ربطی به آنچه تا به حال از آن می شناختم ندارد. در یک لحظه، همه ی نقطه های مبهم را که سالها با آنها کشتی گرفته ام، می بینم. آن همه مطالعه، آن همه سنگ این یا آن اندیشه و اندیشمند را به سینه زدن و آن همه خود ستایی ها، در ظرف ثانیه ای ، بی رنگ می شوند.

حاکمان دروغین را می بینم که پشت سرهم، در حماقت خود آب می شوند، بخار می شوند و نا پدید می شوند، بدون آن که با بارانی دیگر، دوباره به هستی باز گردند و درآن باقی بمانند.

بامداد در حالی که سعی می کند، در فهم این همه به من کمک کند، می گوید:

ــ اونایی که می فهمن، میرن جلو؛ اونم با چیزی که نمی شه باهاش معامله کرد.

از ذهنم می گذرد که منظورش مقاومت تا پای جان است؛ به همین خاطر، می پرسم:

ــ آدمایی مثه تو که زندگی شونو داده ن... یعنی اگه واقعا یه روز به زندگی برگردن، حاضرن... حاضرن همون راهو ...

یکباره همه جا توفانی می شود؛ بدنم یخ می زند، انگار پنجره ای باز شده است و سوز سردی به من هجوم آورده است. باران، حتا قطره ی باران را روی پوستم حس می کنم. بامداد در حالی که می رود در روشنایی روز شناور شود، محکم می گوید:

ــ کاووس! فقط یادت باشه، تو زندگی هیچ وقت، پا تو رو حق نذاری. ناچیز ترین موجود هستی یم، کسی رو داره که همیشه مواضبه شه؛ چشمه تو باز کن، اگه حواسه ت نباشه، گل می خوری. فهمیدی؟

و من، انگار که دوباره توِی گل ایستاده باشم، نگاهش می کنم و می روم مثل

همیشه چشم بگویم، که صدای انفجاری در گوشم می پیچد.

انگار کسی منتظر شنیدن حرفی است، حرفی که من باید آن را منتقل کنم؛ نگاهی به دور و بر می اندازم، خودم را جمع و جور می کنم، صدایم را صاف می کنم و با لبخندی دوستانه و مهربان، می گویم:

ــ انسان...

تاوان یک تردید

 

نیمه های شب بود که مثل همیشه آقای « انصافی » از خواب پرید, قلبش تند تند می زد, دهانش خشک شده بود, بی اختیار بلند شد, بازهم یکراست سراغ دریچه ی پنج دری رفت نگاه دلواپس و نگران کننده اش از سیاهی غلیظ شب از کنار درختان وسط حیات گذشت و روی چهار چوب دریچه ی کوچک اتاق حامد افتاد, نورکم سوی اتاق از پشت پنجره, دل او را دچار ماتم و غم سنگینی کرد , چیزی مثل بغض. مدتی بی حرکت به پنجره چشم دوخته بود, هزار فکر و خیال در ذهنش شروع به چرخیدن کرد. با خودش می گفت « پسره حسابی دیوونه شده. آخه یکی نیست از این دیوونه بپرسه, تا این موقع شب چرا چراغ اتاقت روشنه؟, تا بوق سگ چیکار می کنی, ... چهل سال توی دادگستری جون بکن عذاب بکش, بچه بزرگ کن , که چی؟ پسره دراز بی عقل دیوونه تحویل اجتماع بدی ... » آقای انصافی مدتی بعد ناامید و افسرده به طرف رختخواب برگشت. سعی کرد آرام شود, اما مدام وول می خورد, خوابش نمی برد , حالتی بین انتقام و دلسوزی آزارش می داد: « چیکار می تونی بکنی, جوونه, کم تجربه س, کله شقه, مگه تا حالا هزار بار با او درگیر نشدی؟ چی نتیجه داد؟ داد زدی سرش . نصیحتش کردی , نرم حرف زدی به تو خندید. » سرانجام بعد از یک جدال سخت پلکهای سنگینش, خواب آقای انصافی را از نبرد با درونش و اضطراب نجات داد . صبح هنوز هو ا تاریک و ابری بود , همان ابتدا شروع به غر زدن کرد. معمولا این جور مواقع آقای انصافی دنبال بهانه می گشت. تا حسابی عقده دلش را خالی کند. او تنها فرزندش حامد را بسیار دوست داشت اما کارهای او را نمی توانست درک و تحمل کند. آقای انصافی اگر چه کارمند ساده دادگستری بود وسالها پیش بازنشسته شده بود, اما در کنار سالها « ثبات » بودن. ازگوشه و کنار قوانین , از راه گوش وتجربه سر در آورده بود. به همین دلیل کمتر وقتی می شد که به هنگام موعظه ویا دعوا یا حتی یک موضوع کوچک خانوادگی , حرفی ازقانون به میان نیاورد وسبب بهت وتحسین اطرافیانش قرار نگیرد. تا آنجا که خودش هم باورش شده بود و بارها تکرار کرده بود :

« اگه مرحوم ابوی کوتاهی نمی کرد, اگر خدا بیامرز شعورامروز منو داشت ومن درس خونده بودم, امروز قاضی بزرگی می شدم وچه بسا که عدالت واقعی را رواج می دادم ».

این موضوع را آقای انصافی به رخ حامد کشیده بود, شاید می خواست حامد با استفاده از این تجربه راه موفقیتی را که او نتوانسته بود دنبال کند, ادامه دهد. با همه ی این کمبود ها آقای انصافی خودش را آدم موفقی می پنداشت, چرا که درطول سالها خدمت در دادگستری نه تنها راه خطایی نرفته بود, بلکه یکبارهم رییس دادگاه بخش برایش تشویق نامه ای نوشته بود. او این تشویق نامه را قاب کرده و توی اتاق پنج دری نصب کرده بود. روی هم رفته زندگی اش آرام وبی ماجرا بود, گاهی روزها به عادت گذشته سری به دادگستری می زد, با همکاران قدیمی اش پشت دیوار دادگستری روی سکوها می نشستند, سیگار دود می کردند, یاد خاطره های گذشته می افتادند, درد دل می کردند. تنها بلای زندگی ساکت و بی رمق او وجود حامد تنها پسر و اولاد ش بود که با همه تلاش وسعی او نتوانسته بود انتظارات آقای انصافی را بر آورده کند. حامد به جای گوش کردن نصایح آقای انصافی , اغلب اوقات خودش را توی اتاق کوچک اش زندانی می کرد, مدام کتاب می خواند , تا آنجا که آقای انصافی کمتر شبی را می دید که چراغ اتاقش خاموش باشد. به همین دلیل مجموع کردارو رفتار حامد او را به وحشت انداخته بود, شکی برایش باقی نمانده بود که حامد با ادامه این راه وارد مراحل خطرناکی می شود. آقای انصافی بی اعتنا به گذشت زمان, طول وعرض اتاق را مرتب طی می کرد وغر میزد « نه امرو ز باید تکلیفمو با این نره غول از خدا بی خبر روشن کنم , خیال کرده, من هالو هستم. پول بدم , جور بکشم , حاصل چهل سال زجر و زحمت رو نون و آب کنم , بریزم توی شکم شازده, اونوقت تماشاچی فیلسوف شدن , خیالاتی شدن آقا زاده بشم. نه, نه بابا تا این تن زندس کورخوندی». همسرآقای انصافی ساکت گوشه اتاق شاهد عصبانیت او بود.

معمولا تجربه یادش داده بود که در این گونه مواقع می باید مداخله ای نکند, چرا که در این صورت قضایا بیخ پیدا می کرد. عصبانیت آقای انصافی همچنان ادامه داشت که حامد بی مقدمه وارد اتاق پنج دری شد , مثل همیشه چشمهایش پُف کرده بود. آثار بیخوابی توی چهره اش نمایان بود. آقای انصافی مثل این که منتظر ورود او باشد, یکدفعه صدایش تبدیل به فریاد شد؛ « زحمت کشیدین, می گفتین براتون تو سینی صبحانه می آوردیم تو اتاق . آخه ما نوکرو کنیز شما هستیم .بفرمایید تو اتاق خودتون منتظر باشید , تا براتون سفره پهن کنیم آقا » آقای انصافی با لبخندی از روی خشم فاصله اش را با حامد کم کرد: « آخه احمق فیلسوف , تکلیف ما چیه که باید شب و روز شاهد یک زندونی خل و دیوونه باشیم که از زور بیکاری وکم عقلی مدام سرش تو کتابه , صبح تا شب, شب تا صبح , برو بیچاره جای این اداها , فکری برای آینده ات بکن تا از گشنگی نمیری, دیدم اونایی که « سیا......» شدن چه خاکی به سرشون کردن! » حامد که تا این لحظه ساکت بود یکدفعه با لبخندی سرشار ِ از آرامش وخیلی خونسرد گفت: « بسه بابا توهم. حرفهات دیگه کهنه شده, تو توی این سن سرگرمی می خوای , خوب شکاری هم مثل من به تورت نخورده, پدرجان! من که کاری به شماها ندارم .برو سرت روگرم چیز دیگه ای کن.»

خون جلوی چشم آقای انصافی را گرفته بود , می لرزید , وسط حرف حامد پرید : « خفه خون بگیرپدر سگ ! » حامد در جواب یک پوزخند تحویلش داد. آقای انصافی دیگر بی طاقت شد , با تمام نیرو حامد را زیر مشت و لگد انداخت , حامد کمی مقاومت کرد. مادرش با دستپاچگی سراغ آقای « جمالی » همسایه دیوار به دیوارشان رفت . سرانجام با میانجی گری آقای جمالی دعوا خاتمه یافت . در تمام این مدت حامد بدون آن که فحاشی و جسارتی به پدرش کرده باشد. آرام و با لبخندی همیشگی از اتاق بیرون رفت. آقای انصافی می لرزید. رنگش زرد شده بود. دهانش کف کرده بود. همسرش با عجله بالای سرش چای ونبات درست می کرد. آقای جمالی با لحن گلایه مانندی سکوت سنگین بعد از دعوا را شکست: « آقای انصافی بدتون نیاد , برای شما قبا حت داره که با این جوون تازه بالغ در بیفتید. واله من هم گرفتاری شمارو دارم . این جوون ها اصلا گوششون بدهکار حرفهای ما نیست. انگار نه انگار بزرگتری , کوچکتری گفتن , هرچی خواستن میگن , هرچی خواستن میکنن . چیکار کنیم بخدا , باید بسازیم و بسوزیم. » آقای انصافی همانطور مات و ساکت به آقای جمالي نگاه می کرد. و گاهی سرش را به حالت تایید پایین وبالا می برد. سرانجام با لبخندی تلخ در جواب نصایح آقای جمالی گفت: « اخوی من تسلیم نمی شم ! »

*****

بعد از آن ماجرا سکوتی سنگین و دلهره آوری بردر و دیوار خانه نشست به جای آن همه ماجرا و جنجال خانه آقای انصافی روزهای پر دلهره وانتظاری را سپری می کرد , در انتظار یک واقعه بود. او تلاش می کرد تا آن جا که ممکن است با حامد رودرو قرارنگیرد تنها خودش می دانست در پشت این سکوت چه روزها و شب های تلخی را می گذراند , کمتر شبی بود که کابوس وحشتناک نور پنجره اتاق حامد او را از خواب بیدار نکند. اغلب اوقات پنهان از چشم حامد مراقب رفتارش بود. حتی یک روز در غیاب حامد به اتاقش رفته بود. کتابهایش را با کنجکاوی زیرو رو کرده بود. از دیدن اسامی عجیب و پیچیده کتابها ذهنش دچار تشویش شده بود. با همه ی کنجکاوی که به خرج داده بود چیزی ازآنها سر در نیاورده بود. با خودش فکر می کرد که باید آنها مضر باشند.

*****

روزهای خسته وسنگین , ساکت وبی صدا همچنان می گذشتند , همسایه ها , حتی همسرش این سکوت و آرامش را به حساب تفاهم بین او و حامد می گذاشتند. آن روز بعد از ظهر بازهم هوا ابری وسرد بود. آقای انصافی طبق معمول کنار بخاری توی پنج دری داشت چرت می زد که بی اختیار نگاهش روی حامد و دو جوان دیگر افتاد که از توی حیاط به طرف اتاق حامد رفتند... او از دیدن این صحنه جا خورده بود, آنها تا پاسی از شب بیرون نیامدند. لحظه ها مثل قرنی بر آقای انصافی گذشت. دلش شور می زد. شب تا صبح یک لحظه خواب به چشمانش راه نیافت , بازهم فکر , بازهم خیال وپریشانی .....« این معرکه جدید دیگه چی معنی میده ؟! حالا خونه من داره مرکز مجالس میشه ! اینها دیگه کی هستن اومدن تو خونم؟ تانصف شب تو اتاق چی کار میکنن؟! » آقای انصافي با تجربه های مفیدی که از کارهای دادگستری داشت مصمم شد تا یک تنه ماجرای اتاق حامد را روشن کند , به همین دلیل تمام حواسش در تمام اوقات مواظب رفتار حامد و رفت و آمد های معدود غریبه هایی بود که به خانه اش می آمدند. آن روز با این که باران می بارید , از روی دلتنگی باز هم سری به دادگستری زد , بی طاقت شده بود , دلش می خواست که به نحوی آرام شود. سنگینی راز کشف نشده حامد مثل بختک روی اوافتاده بود با همه کنجکاوی وزیرکی های بسیاری که درطول این مدت به کار برده بود , نتوانسته بود حتی قدم کوچکی در حل این مشکل بردارد. اصلا چیزی از این رفت و آمدها , از بیداری های شبانه پسرش ودوستانش نفهمیده بود. وقتی به دادگستری رسید , باران امانش نداد که طبق معمول روی سکوهای پشت پله ها بنشیند به همین دلیل توی راهرو دادگستری روی یکی ازنیمکت های انتظار نشست . به رفت و آمد های جمعیت چشم دوخته بود , هیچ کدام را نمی شناخت همه را مفلوک وعصبی میدید در میان جمعیت ناگهان چشمش به آقای « حمیدی » مامور آگاهی افتاد که از وسط جمعیت رد می شد , او آقای حمیدی را خوب می شناخت. تقریبا درطول مدت خدمتش با او دوستی خوبی هم داشت . اول فکر کرد که آقای حمیدی هم باید بازنشسته شده باشد , اما با دیدن کیف بزرگ و قهوه ای او , در تردید افتاد. خیلی وقت بود که او را ندیده بود . بی اختیار خودش را به او رساند . ظاهرا هردو آنها از دیدن همدیگر خوشحال شد ه بودند . آقای حمیدی برایش گفت که انتظار رسیدن جواب درخواست روزهای آخر خدمتش را میگذراند هردوشان گوشه ی راهرو نشستند , آقای انصافی سیگاری به اوتعارف کرد , بازهم طبق معمول شروع به درد دل کردند. او در تردید بود , دلش می خواست ماجرای اتاق حامد را با حمیدی در میان بگذارد شاید حمیدی می توانست او را از این جهنم نجات دهد , چرا که حمیدی آدم با تجربه ای بود از کجا که در این معرکه دستش را نمی گرفت و باعث نجات حامد نمی شد؟. سرانجام مصمم شد ماجرا را بی کم و کاست برای حمیدی تعریف کند , آقای حمیدی در حالی که سعی می کرد خود را دلسوز نشان دهد با بهت به او چشم دوخته بود. وقتی حرفهای آقای انصافی تمام شد. حمیدی نفس بلند وکش داری کشید و در جواب گفت: « واقعا مرحبا به تو پدر شایسته و آگاه , خیالت جمع باشه , حتما خودم قال قضایا را می کنم .» آقای انصافی ازاین جمله دلش گرم شد. نیم ساعتی بعد از هم جدا شدند.

توی کوچه باران می بارید , آقای انصافی یکه وتنها در حالی که پاچه های شلوارش را از ترس گل ولای کوچه بالا زده بود , به طرف خانه میرفت , سبک شده بود. برای اولین بار نفس های آرامی می کشید ودر خانه برای اولین بار اخم هایش باز بود. بعد ازظهر برای نخستین بار وقتی ازکنار پنجره ی پنج دری حامد را دوباره با دوستانش در حیاط دید که به طرف اتاق می روند , اين بار به جای دلتنگی , خوشحال شد...

هنوز یک هفته از ملاقات او با آ قای حمیدی نگذشته بود که غروب روز چهارشنبه چند نفری به داخل خانه آقای انصافی ریختند همه شان توی سیاهی شب , سیاه بودند , آقای انصافی دستهایش را به کمرش زده بود , لبخند پیروزمندانه ای بر لبانش نقش بسته بود. مثل این که می دانست حامد و دوستانش را به کجا مي برند. بعد از ماجرا سری به اتاق حامد زد. توی اتاق همه چیز به هم ریخته بود. از آن کتابها دیگر اثری باقی نمانده بود.

****

گرفتاری حامد خیلی زود دهان به دهان در محله شایع شد .همسایه ها وقتی آقای انصافی را توی کوچه می دیدند , از روی دلسوزی دلداری اش می دادند . و او درجواب به آنها می گفت: « چیزه مهمی نیست. زود بر می گرده. » اما با گذشت روزها دلشوره اش بیشترمی شد. ولی هنوز بر این باور بود که او بر می گردد . روزها و ماهها گذشت .هیچ خبری از حامد نبود . او کم کم داشت خودش را می باخت . بعد از نا امید شدن از بازگشت تنها فرزندش , به جستوی او پرداخت , دست به دامان آقای حمیدی شد , اما روز به روز فاجعه ی ناپدید شدن پسرش را بیشتر باور می کرد , چرا که حمیدی بارها با همان قیافه حق به جانب به او گفته بود زیاد خودش را به دردسر نیندازد , گناه حامد سنگین بوده است. همسرش از غصه ی تنها فرزندش دچار سکته قلبی شد و فوت کرد. و آقای انصافی به شدت تنها شده بود. عذاب وجدان و دردی کشنده روح وذهنش را رها نمی کرد .خودش را مقصر و بانی مرگ همسر و ناپدید شدن حامد میدانست. این اواخر او به ندرت در کوچه آفتابی می شد. درب خانه را به روی خودش بسته بود , تا آن جا که شایعه دیوانه شدن او توی محله سر زبان ها بود....

آن روزصبح در خانه قدیمی آقای انصافی جمعیت بسیاری به چشم می خورد , آقای انصافی توی اتاق حامد خودش را دار زده بود.