تأثير گذاران بر رامبد جوان

خواهرم
من كتاب خواندن را از خواهرم ياد گرفتم. او هفت سال از من بزرگتر بود و عاشق ادبيات. در دانشگاه هم ادبيات خواند. هميشه بهترين كتاب ها را او به من هديه داده.
اكرم قاسمپور
او اولين مربى تئاتر من بود. كلاس هاى خانگى برگزار مى كرديم و او به ما تمرين مى داد. او برايم جا انداخت كه بداهه پردازى و توانايى برخورد بداهه با همه در زندگى چقدر مى تواند مؤثر باشد.
محمود طالبيان
دوست قديمى ام كه نزديك يك سال است او را نديده ام. ما در يك پروسه فرهنگى با هم بزرگ شديم. در ديدگاه هايمان خيلى روى هم تأثير گذاشتيم.من به او انرژى زندگى كردن دادم و او به من تحليل زندگى كردن داد.
بيژن بيرنگ
در كنار بيژن بيرنگ فهميدم كمدى چقدر باارزش است. از او ياد گرفتم هر چقدر هم كه كمدى كار كنى يا خودت را خل و چل نشان دهى اما تماشاچى نبايد فكر كند كه خالق اين كار خودش خل و چل است. اينجاست كه تماشاچى به تو احترام مى گذارد.

به آرامى از در وارد مى شود و روى صندلى مى نشيند. اما به نظرم مى رسد كه دارد اداى آدم هاى خيلى آرام را درمى آورد چون كف پاهايش را به سختى به زمين  چسبانده. با نوك انگشت هايش روى ميز به آرامى ضربه مى زند. سر صحبت كه باز مى شود، كم كم پاها از زمين كنده مى شوند. دست ها در آسمان به حركت درمى آيند و سيل واژه ها روى ميز مى ريزد. حالا او يك «رامبد» واقعى شده است. رامبدى كه برخلاف ظاهرى چنين شاد و پرهياهو گاهى بسيار غمگين است. او اين روزها فيلم «اسپاگتى در هشت دقيقه» را براى اكران دارد. فيلمى كه خودش معتقد است آن چيزى كه صددرصد مى خواسته نيست اما با اين حال پر است از شوخى و فانتزى.
منصور ضابطيان
* قرار ما سه بار عقب افتاد و امروز هم با چهل و پنج دقيقه تأخير آمدى. جريان چيست؟ واقعاً گرفتارى يا دوست دارى گرفتار به نظر بيايى؟
- بخشى از اين وضعيت مال بى نظمى است كه در محيط وجود دارد و بخشى ديگر از آن مربوط به بى نظمى مى شود كه مربوط به خود من است. من اصولاً آدم خيلى منظمى نيستم. مخصوصاً در اين مدت دو تا كار دارم مى كنم كه همزمان شده اند. يكى را روزها كار مى كنم، يكى را شب ها. تقريباً سه روزى نتوانستم بخوابم. ديشب هم تا هفت صبح كار مى كرديم و تا آمدم خانه و خوابيدم و بلند شدم و دوش گرفتم و راه افتادم شد الآن...
* اصلاً به نظر نمى رسد آدم كندى باشى.
- موتورم كه راه بيفتد سرعتم بالا مى رود ولى سخت ترين مرحله بين بيدار شدن از خواب و راه افتادن موتور است. من ديزلى ام.
* بايد هلت بدهند يا هندل دارى؟
- نه، بايد يك كم توى خانه دور خودم بچرخم. از اين كه از خواب بيدار شوم و بلافاصله بيرون بزنم بشدت عصبى مى شوم. معمولاً اگر قرار باشد ساعت شش بروم سر فيلمبردارى حداقل بايد ۵ از خواب بيدار شوم، يك ذره بچرخم، يك كمى راه بروم، يك كمى بنشينم يك ذره مجله يا كتاب بخوانم، يك كمى فيلم نگاه كنم، صبحانه بخورم. دوش بگيرم و...
* و بعد از اين يك ساعت يك آدم مرتب و سرحال از خانه بيرون مى آيد يا يك آدم آشفته و عصبى...
-هرچقدر آن زمان طولانى تر باشد سرحال تر هستم.
* ولى آدم فكر مى كند هميشه بايد بى نظم و نامرتب باشى.
- چطور؟
* از بس كه در فيلم ها چنين پرسوناژى ارائه داده اى. در صورتى، در سريال هاى تلويزيونى يا در همين اسپاگتى...
- خب، راستش را بخواهى همين قدر بى نظم هستم، البته شايد كمتر از فيلم ها. به هر حال اين در وجود هر كسى هست. همانطور كه در وجود آدمى مثل آتيلا پسيانى يك نظم عجيب و غريبى وجود دارد. او در آن واحد همه كار مى كند، به همه كارهايش مى رسد، سر همه قرارهايش به موقع مى رسد و هر كارى را هم كه دارد مى كند به خوبى انجام مى دهد.
* وقتى به آتيلا فكر مى كنى حسادت مى كنى يا اعصابت خرد مى شود؟
- هر دو. تحسينش مى كنم اما گاهى دلم مى خواهد يقه اش را بگيرم. من اصلاً نمى فهمم او چطورى مى تواند در آن واحد نمايشنامه جديدش را تنظيم كند، براى ديگرى طراحى صحنه كند، يك كارى را براى جشنواره آماده مى كند، يك كارى را اجرا مى كند، يك عالمه سفر دارد، فيلم بازى مى كند، سريال بازى مى كند، تدريس مى كند، معاشرت هايش را دارد و ... فوق العاده است، فوق العاده است. اين كار مديريت عجيب و غريبى مى خواهد.
* اين پريشانى و بى نظمى را وقت فيلم ساختنت هم دارى يا تنها زمانى كه در فيلم ديگران بازى مى كنى چنين هستى؟
- نه، نه، نه، نه... اصلاً. من در فيلم ديگران هم بى نظم نيستم؛ وقتى وارد صحنه مى شوم بشدت منضبط هستم. اصولاً آدم با انرژى هستم و به ديگران هم انرژى مى دهم.
* اما شنيده ام گاهى آنقدر انرژى مى دهى كه ديگران كلافه مى شوند.
- آره، اين جورى هست.
* توى خانه همينقدر اكتيو هستى كه در فيلم ها مى بينيم؟
- بستگى به زمانى دارد كه دارم كار مى كنم. مثلاً اين روزها اصلاً اكتيو نيستم چون فقط براى خوابيدن مى روم خانه ولى در دوران كم كارى آره. پنج و شش مى روم خانه و تا ساعت دوازده مى چرخم و حرف مى زنم و فيلم مى بينم و حال مى كنم و...
* تا حالا يادم نمى آيد مصاحبه اى از تو خوانده باشم و تو اين جمله «فيلم مى بينم» را به بهانه اى به كار نبرده باشى.
- درست است، من جنون فيلم ديدن دارم.
* اين اطرافيانت را خسته نمى كند؟
- اطرافيان من الآن فقط زنم است. او هم در ديدن فيلم با من هم علاقه و هم سو است. البته خيلى وقت ها زمان هايمان به هم نمى خورد ولى در هفته حداقل چهار تا فيلم مشترك مى بينيم.
* دوران قبل از سينما هم همينطور پرانرژى بودى؟
- همه فكر مى كنند من دوران بچگى خيلى تخس و شيطان بوده ام. اما اصلاً اينطور نبودم. توى مدرسه بزرگترين لذتم اين بود كه پشت نيمكتم بنشينم و بچه ها را تماشا كنم كه دارند شلوغ مى كنند.
* لو شان هم مى دادى؟
- نه، اصلاً... فكر كن، چه بچه مزخرفى مى شده ام.
* يادت مى آيد كلاس اول كنار دستت چه كسى مى نشست؟
- آره، آرزو دارم كه پيدايش كنم. دخترى بود به اسم لادن كه عينكى بود و با صداى تو دماغى حرف مى زد. خيلى دوست دارم بدانم الآن چى شده. يكبار جفتمان دفترچه يادداشت هايمان را نياورده بوديم و معلم هر دومان را با خط كش تنبيه كرد. ما زديم زير گريه و آنقدر نعره كشيديم كه هر دوتايى شلوارهايمان را خيس كرديم! يادم مى آيد فردا صداى پدرم را توى ساختمان مدرسه شنيدم كه داشت فرياد مى زد: «كى بچه من رو زده؟»
* اولين بارى كه كسى را به عنوان دوست پذيرفتى كى بود؟
- فكر مى كنم رضا شفيعى جم بود. ما همسايه ديوار به ديوار بوديم.
* جدى؟ قضيه مال چندسالگى تان است؟
- پنج يا شش سالگى... ما خاطرات بامزه اى داريم. وقتى به هم مى رسيم حس بچگى هر دومان زنده مى شود.
* هيچ وقت هيچ كارگردانى با آگاهى از اين مسأله شما دو نفر را دعوت به كار نكرده؟
- نه، هميشه بقيه بعد از اينكه سر فيلمبردارى رابطه ما را ديده اند ماجرا را فهميده اند.... يك بچه محل ديگر هم داشتم به اسم مازيار احدى و يك دوست ديگر به اسم پاكان پاكان منش يك پسرعمو هم داشتم به اسم پدرام و يك پسرعمه به اسم راوين.
* كدام محله بوديد؟
- شهرآرا.
* توى فيلم ها هر چيزى كه مى خواهى تعريف كنى، بشدت اغراق مى كنى. حتى توى تيزرهايى كه مى سازى همين طور است. فكر مى كنم اين رفتار از درون خودت نشأت مى گيرد و كارگردان ها را علاقمند مى كند كه چنين نقش هايى را بازى كنى. توى زندگى وقتى در تعريف كردن هر ماجرايى اينقدر با حركات دست و گردن و ... اغراق مى كنى ديگران حرفت را باور مى كنند؟
- آره، فكر مى كنم باور كنند. وقتى دارى ماجرايى را تعريف مى كنى مجبورى براى دلنشين تر شدنش يك نقطه هايى را پررنگ تر كنى. اين باعث مى شود ماجرا هويت بيشترى پيدا كند.من اغراق مى كنم ولى تحريف نمى كنم. ببين! من فانتزى را دوست دارم. توى فيلم «بيگ فيش» اگر يادت باشد، پدر ماجراها را آن طور كه دوست داشت و با اغراق زياد تعريف مى كرد. او زمينه ماجرا را مى گرفت و هر چه خودش دوست داشت را به آن اضافه مى كرد. وقتى پسرش فهميد از او دلخور شد كه تو دارى وقايع را تحريف مى كنى. پدر معتقد بود كه وقايع كه شكل ساده شان وجود دارد پس بگذار آن چه ديگران دوست دارند را به آنها داد.
* دوست دارى چيزى كه خودت دوست دارى را تعريف كنى؟
- آره.
* دوست دارى چطور تعريف كنى؟
- دوست دارم ويژگى داشته باشد. يعنى چيزى باشد كه هر روز اتفاق نمى افتد. يعنى اگر تصادفى در آن هست، تصادفى باشد كه هر روز اتفاق نمى افتد. اگر برخورد دو تا آدم با هم است يك جور خاصى باشد كه تويش راز وجود داشته باشد...
* اما «سيدفيلد» كه استاد فيلمنامه نويسى است مى گويد يكى از مشكلات فيلمنامه ها همين است كه اتفاقى كه در آن مى افتد خيلى خاص است و همه در آن سهيم نبوده اند. اين «ويژگى داشتن» فيلم هاى تو را از برقرارى ارتباط با مردم دور نمى كند؟
- نه، چون به نظرم اين به نوع خوب روايت كردن تو بر مى گردد. اينكه اين قرار را با بيننده بگذارى كه آقا تو به خود روايت كارى نداشته باش به اينكه چطور روايت مى شود نگاه كن. مثلاً همين «خانه شمشيرهاى پران» را نگاه كن. پر است از دروغ هاى عجيب ولى زيبا. هيچ كس هم ايرادى از آن نمى گيرد و لذت هم مى برى... من عاشق فيلم هاى عجيب و غريبم ولى به اين شرط كه احمقانه تعريف نشوند.
* دروغ گفتن را دوست دارى؟
- نه، توى دروغ گفتن خيلى كم ريسك مى كنم. مى ترسم.
* اگر نمى ترسيدى مى گفتى؟
- شايد.
* از چى مى ترسى؟
- از اينكه لو بروم. مى ترسم كه آدم ها اعتمادشان به من كم شود.
* ولى خيلى ها از دروغ گفتن لذت مى برند. منظورم دروغ هاى آزاردهنده و بزرگ نيست. دروغ هايى كه يك جور شيطنت ملايم در آن است. مثلاً اينكه به يكى زنگ بزنى و صدايت را عوض كنى...
- نه، نه... اصلاً از سر كار گذاشتن آدم ها بدم مى آيد. از نوجوانى به بعد ديگر از اين كرم ها نريخته ام. اما شيطنتم را حفظ كرده ام و نمى توانم مثل همه آدم ها رفتار كنم. بعضى وقت ها بيرون كه هستيم دوستانم مى گويند: رامبد! لامصب! بنشين مردم مى شناسندت بد است!
* اين شكستن كليشه ها و عادت هاى اجتماعى توى خونت است يا مثلاً فكر مى كنى كه خوب است برخلاف فلان عادت رايج رفتار كنم.
- من از اين كه توى جمع شوخى بكنم خيلى لذت مى برم. عادتم هم اين است در شرايطى كه ديگران له و لورده اند شروع كنم به شوخى كردن و انرژى پخش كردن، ضرب گرفتن روى ميز و آواز خواندن و ... در مرحله اول انرژى كه در فضا ساطع مى شود و آدم ها دريافتش مى كنند به نفع من هم هست. تحمل فضاهاى عبوس و ساكت آدم ها براى من خيلى سخت است.
* جوابم را نگرفتم. براى اين كار تلاش مى كنى يا يك حركات ناخودآگاه است؟
- نه، عادتم شده كه اين فضاها را بشكنم. بارها شده به خاطر صحبت درباره تيزرهايى كه به من سفارش داده شده در جلسات جدى مديران كارخانه ها كمپانى ها شركت كرده ام. ناخودآگاه بعد از يك ربع فضا را شكسته ام و همه شروع كرده اند به خنده و شوخى و بعد فهميده ام كه همه آدم ها نقاب داشته اند و همه نياز دارند كه اين نقاب را كنار بزنند ولى بيشتر وقت ها جرأتش را ندارند.
* خودت نقاب دارى؟
- نه، فكر مى كنم خيلى كم.
* اگر يك روز قرار باشد آن «خيلى كم» را كنار بزنى، اطرافيانت درباره آن «رامبد» چه قضاوتى مى كنند؟
- قطعاً مى گويند ديوانه است ولى واقعاً چيز آنقدر پنهانى كه با آشكار شدنش ديگران بگويند رامبد اين طورى بوده و ما نمى دانسته ايم ندارم.
* گفتى سركار به ديگران انرژى مى دهى، خودت اين انرژى را از كجا مى آورى؟
- دارمش.... توى جيبم است.
* هيچ وقت جيبت سوراخ نمى شود؟
- چرا، گاهى... رو دست مى خورم. دست مى كنم توى جيبم كه انرژى را بيرون بياورم، مى بينم سوارخ بوده و همه اش بيرون ريخته... راستى تو يك جمله اى راجع به تيزرهاى من گفتى چى بود؟
* گفتم توى تيزرهايت هم اغراق مى كنى...
- آره... آره... من يك عالمه تيزر توى تلويزيون دارم كه رد شده اند و دليلش هم همين فانتزى زيادى است كه دارد. در حاليكه اگر فانتزى به درد هر جايى نخورد، به درد تيزر مى خورد. من تا الآن بالاى چهارصد تا تيزر ساخته ام كه نصفى اش رد شده است.
* به دليل فانتزى؟
- دقيقاً.... يكبار يكى از نمايندگان تلويزيون مى گفت تيزرهاى تو دردسر ساز است و نيم ساعت وقت شورا را مى گيرد چون مخالف و موافق زياد دارد و همه سر آن بحث مى كنند. من گفتم خب مگر وظيفه آنها چيزى غير از اين است؟ و او گفت تيزرهاى تو براى الآن خوب نيست، دو سال ديگر جا مى افتد! من نمى دانم اگر كسى دو سال جلوتر باشد آيا چيز بديست؟
* البته اين فقط مشكل آن شورا نيست، يك مشكل بزرگ اجتماعى است. توانايى درك فانتزى در ما ضعيف است.
- خب اين هم به نوعى بر مى گردد به تلويزيون. تلويزيون فرهنگ سازى مى كند و متأسفانه فرهنگسازى غلط مى كند. آنها در اغلب موارد معتقدند كه شوخى كردن بى حرمتى است و اين براى كسى كه اهل شوخى باشد ضجر آور است. كسى كه آى كيو بالايى دارد مى تواند شوخى كند. يعنى يك چيز را خوب بشناسد و جنبه شوخى آن را كشف كند و از آن مهم تر، تربيت آدم هايى است كه اين شوخى هار ا بفهمند.
* همه ما يك دنياى خصوصى خصوصى خصوصى داريم. خصوصى تر از آنچه نزديكانمان از زندگى ما مى بينند. آيا تو هم چنين دنيايى دارى؟
- آره.
* ويژگى هاى اين دنيا چيست؟
- ما هميشه رؤياهايمان را هدايت مى كنيم. اما بعضى وقت ها رؤياهاى من از دستم خارج مى شود و خودش خودش را روايت مى كند. گاهى وقت ها افسردگى كه در محيط ما هست از طرف من به آن سرايت مى كند.
* آيا افسردگى روى ديگر سكه شخصيت پرانرژى تو است؟
- دقيقاً.
* چه چيزى افسرده ات مى كند؟
- راستش براى اين يكى دلايل بيشترى دارم. گاهى وقت ها براى اينكه شاد و پرانرژى باشى دليل كافى پيدا نمى كنى. چند وقت است براى ورود به فضاى افسرده و خموده آمادگى بيشترى پيدا كرده ام. من هم در زندگى بخش هاى غم انگيزى دارم كه مى تواند به اندازه كافى نااميدكننده باشد. و تنها چيزى كه باعث مى شود يك افسرده كامل نشوم اين است كه كارم را در زواياى مختلفى ادامه مى دهم. يعنى اگر يك روز بگوييد فيلم نساز ناراحت مى شوم اما نابود نمى شوم. مى روم بازى مى كنم. اگر بگوييد بازى نكن، مى روم تيزر مى سازم..
* واگر بگويند تيزر هم نساز...
- يك جورى سر خودم را گرم مى كنم. بلند مى شوم مى روم توى يك ده زندگى مى كنم.
* زندگيت را چطور مى چرخانى؟
- كار مى كنم.
* چى كار مى كنى؟ كارى بلد هستى؟
- نه، ولى ياد مى گيرم. مى روم كشاورزى مى كنم. كشاورزى كردن برايم خيلى جالب است.
* آيا در اين دنياى خصوصى، هيچ شىء خاصى وجود دارد؟
- آره. من اشياء خصوصى ام را خيلى دوست دارم. من از بچگى يك عروسكى دارم كه عاشق آن هستم. يك بچه خيلى بامزه است كه موهاى نارنجى دارد. آن عروسك بچه بچگى من است. الآن توى اتاق كار خواهرم است. خيلى دوستش دارم.
* پس چرا پيش خودت نيست؟
- نمى دانم، شايد چون از آن بچگى دور شده ام.
* گمش كه نكرده اى؟
- (فكر مى كند) بگذار پيشت اعترافى بكنم. چند وقتى  است كه حالم خوب نيست. سرحال نيستم. بابت اين فيلم اخير خيلى سختى كشيدم. يك وقت سختى از جنس كار است و تو در كار سختى مى كشى اما چيز ياد مى گيرى. اما گاهى سختى ها اصلاً بدون دليل و تو مرتب از خودت مى پرسى چرا بايد اين قدر سختى بكشم؟ و از خودت مى پرسى آيا ساختن يك فيلم آنقدر ارزش دارد كه تو بايد مرتب روح خودت را زخمى بكنى؟
* حالا واقعاً مى ارزيد؟
- اگر مردم از فيلم استقبال نمى كردند، تحملش خيلى سخت بود. من قصد نداشتم توى فيلم حرف خاصى بزنم فقط خواستم قصه اى را به زبان خودم تعريف كنم و اگر مى ديدم مردم اين زبان را دوست ندارند خيلى توى ذوقم مى خورد.
* فرض كن امشب بتوانى يك مهمانى چهارنفره با حضور دوستانت ترتيب بدهى، انتخابت چه كسانى خواهند بود؟
- پيمان يگانه، ساسان نخعى، مانفرد اسماعيلى و ايرج شهرزادى.
* آيا مى دانى تفاوت يك تمساح و سوسمار در چيست؟
- سوسمار كوچكتر از تمساح است. فكر مى كنم تمساح ها بلدند نخ دندان بكشند اما سوسمارها نمى توانند اين كار را بكنند.
* صرف نظر از اين تفاوت تو اگر تمساح يا سوسمار بودى چه كسى را مى خوردى؟
- خيلى ها را... خيلى ها را... خيلى ها را... يك سوسمار بى رحم خون آشام مى شدم كه در عين حال شاعر هم هست و توتون هم مى جود و حسرت مى خورد كه چرا نمى تواند به خاطر دست و پاى كوچكش كوهنوردى كند. روزهاى بارانى مى رود توى بركه و زيرلب آوازى زمزمه مى كند. عاشق است اما بشدت خونخوار.