رامبد جوان
 

 

مي خواهم برايتان داستان يک گفت و گوي پرماجرا را تعريف کنم . قصه از جايي شروع شد که عکاس مجله دوست داشت ما با رامبد جوان گفت و گو کنيم و او عکسش را بگيرد . ما هم رفتيم تا با رامبد جوان که اين روزها مجري برنامه «خانه طرح نو» است گپي بزنيم . رامبد جوان اين روزها در حال اسباب کشي است ، پس قرار شد در يک کافه گفت و گو را انجام دهيم ، ساعت ۸شب شد در يک کافه گفت و گو را انجام دهيم ، ساعت ۸شب . ساعت۸:۳۰ شد و رامبد و همسرش نيامدند ، من ، و عکاس که در مدت گفت و گوهاي همشهري خانواده چه ها که نديده ايم ، آب انار خورديم و با بي خيالي تمام گفتيم «خب ، مي رويم و دوباره قرار مي گذاريم» . اما خانم عکاس ترسيده بود که اگر نبايد ... بعد از نيم ساعت رامبد جوان رسيد ، همان قدر پرانرژي و خودماني . حالا بايد منتظر همسر رامبد جوان مي مانديم و آن قدر از در و ديوار کافه گفتيم تا ماندانا خانم روحي هم از راه رسيد . شروع کردن يک گفت و گوي خانوادگي با خصوصيات اخلاقي جوان راحت تر است ... گفت و گو يک ساعت طول مي کشد و کافه دار مي خواهد تعطيل کند ، ما هم هي دل دل مي کنيم که چه کنيم تا اينکه جوان ، بي خيال خانه به هم ريخته و در حال اسباب کشي اش مي شود و ما را دعوت مي کند مي رويم خانه عکس مي گيريم . کتاب مي خوانيم ، موسيقي گوش مي دهيم و گفت و گو پر مي شود از جواب هايي که با اين جمله آغاز مي شوند : «چون تويي مي گم...» موقع تنظيم صحبت ها نمي دانم تا کجاي اين جواب ها را بايد بنويسم .
ماندانا در جواب يکي از سؤال ها مي گويد : «رامبد گاهي نياز دارد به غار تنهايي اش برود» . مجموعه «همسران» يادم مي آيد وقتي مردهاي خانواده که جوان ترين شان رامبد جوان بود به غار تنهايي شان مي رفتند .
خانه آنها هم مثل ۳جزيره است . يک جزيره که متعلق به ۲ نفر است و ۲ جزيره براي لحظه هاي تنهايي ، آن قدر خانه جوان و ماندانا خوش مي گذرد که مي خواهم يک آرزوي خوشبينانه بکنيم : «پير نشي خانواده جوان!»
چرا آدم هايي که کار طنز مي کنند معمولا در خانه جدي و عبوس اند؟
ماندانا : اين در مورد رامبد صادق نيست . رامبد در خانه هم خيلي پر شور و هيجان است ، حالا يک مقدار جدي تر اما متفاوت از آن چيزي که مي بينيد ، نيست .
رامبد : کمدين ها از کساني هستند که ميزان انرژي اي که در روز مصرف مي کنند ، زياد است . ناخودآگاه وقتي به خانه مي آيند از همه آنها کم شده . بنابراين ميزان انرژي کمتر است ولي اين بداخلاقي نيست . او نياز به سکوت دارد ؛ نياز به آرامش ؛ به استراحت . آن انرژي اي که داشتند تخليه شده ، دورويي نيست ، بخشي از زندگي است . مني که کمدين هستم دنيا را شوخ طبعانه تر از تو نگاه مي کنم . ولي بايد اول جدي نگاه کنم تا شوخي اش را پيدا کنم . کسي که حتي جوک مي سازد ، اول مسئله را بررسي مي کند . در روابط عادي هم اين جوري است . من بايد اول تو را بشناسم تا بعد بتوانم باهات شوخي کنم . اول بايد به لحاظ شکل بشناسمت ، بعد بايد عادت هايت را بدانم ، بعد بايد رفتارهاي تو را بدانم تا بتوانم باهات شوخي کنم پس آن جنبه هاي جدي هم وجود دارد . من وقتي به خانه مي رسم به آن لحظه هاي آرامش احتياج دارم ؛ به آن لحظه هاي سکوت ، و اين جوري نيست که انرژي نداشته باشم .
يعني شکل تصويري که همه ازش دارند؟
ماندانا : رامبد کلا خيلي انرژيک است . در خانه هم خيلي حضور پررنگي دارد . اين جوري نيست که در خانه رفتارش فرق کند ، بودن و نبودنش در خانه خيلي فرق دارد . همه چيز را با حضورش تغيير مي دهد .
بعد از ازدواج عوض نشد؟
ماندانا : بهتر شد چون رامبد اهل خانواده است و خانواده را دوست دارد . در خانواده اي بزرگ شده که خيلي محبت ديده ، فکر مي کنم هميشه اين از آرزوهايش بوده که يک زندگي خوب داشته باشد . براي همين ، بعد از ازدواج همه چيز بهتر شد .
با عادت هاي ناشناخته يا ناخوشايند چه کرديد؟
ماندانا در حالت طبيعي اينها هم وجود دارد . هنوز هم بعضي خلق و خوهاي رامبد برايم جذاب نيست .
وقتي آنها را زياد مي بينيد ، ناراحت نمي شويد؟
ماندانا : اگر بپذيري که اين آدم اين خصوصيات را دارد و تو نمي تواني تغييرش دهي ، خيلي خوب است . من سعي مي کردم خيلي چيزها را عوض کنم ولي کم کم پذيرفتم که رامبد همين است ، بايد بدون تغيير زياد بپذيرمش .
هيچ وقت فکر نکرديد خانواده تان بدون حضور بچه ناقص است؟
رامبد ؛ اينکه با بچه خانواده شکل مي گيرد ، نه اين طوري نيست . وقتي يک زن و مرد با هم ازدواج مي کنند ، صاحب يک خانواده مي شوند و بعد از آن ، بچه به دنيا مي آيد . بچه ، اين خانواده را کامل مي کند . تا ازدواج نکني به هيچ وجه معني يک رابطه زن و شوهري را نمي فهمي و اينکه ويژگي هاي اين رابطه چقدر با همه چيز فرق دارد .
ماندانا دقيقا!
رامبد : اين قدر اين رابطه منحصر به فرد است که شبيه هيچ چيز ديگر در دنيا نيست . شبيه هيچ رابطه اي نيست . بچه هم همين طور است ، يعني خيلي خاص است . آدم تا بچه دار نشود نمي تواند درباره اش نظر بدهد ، اين قدر تجربه نابي است .
ماندانا در زندگي اش آدم اجتماعي اي بوده ، من هم اجتماعي بوده ام ولي هيچ کدام از اين رابطه ها ، شبيه زن و شوهري و در يک خانه زندگي کردن نيست . تو در طول زندگي اجازه داري وقتي از همکارت ، رئيست ، عزيزترين دوستت ، فاميلت ، هر کسي که باشد ، دلخوري يا از سوي آنها اذيت شده اي ، ترکشان کني . مي تواني تلفنت را قطع کني ، مي تواني بگويي خداحافظ ! من رفتم ...
ماندانا: ولي حالا با زن شوهرت اين کار را بکن ...
رامبد : اصلا نمي شود اين کار را کرد چون معني ندارد .
شما هيچ وقت شده بخواهيد اين شرايط را تجربه کنيد ؟
رامبد : نه ، اصلا نمي شود . جايش در اين رابطه نيست .
اين شرايط همخانه بودن نيست؟
ماندانا: نه ، شرايط زندگي زناشويي است .
رامبد: آدم به همخانه اش مي تواند اين را بگويد ، به زنش نه ! در موقعت دعوا نمي شود گذاشت و رفت . با هر آدمي مي تواني دعوا کني و بروي ولي اگر تو ۲روز بگذاري بروي ، همسرت مي گويد ۲ روز دارد چه کار مي کند ؟ کجاست؟
ماندانا : نمي شود .
رامبد: به خاطر اينهاست که مي گوييم منحصر به فرد است . وقتي داشتم ازدواج مي کردم ، تعريف کردم که دارم ازدواج مي کنم و اين کارها جايش در اين رابطه نيست .
در اين تعريف ، ديگر چه چيزهايي بود؟
رامبد: اين تعريف وارد شدن به يک زندگي جديد و تازه بود ؛ يعني تغيير همه چيز .
در زندگي مشترک تنبيه هم هست؟
رامبد : تنبيه وجود ندارد ، تفهيم است .
ماندانا : در زندگي مشترک بايد حرف زد . اگر مسئله اي به وجود مي آيد بايد درباره اش حرف زد و به نتيجه رسيد .
رامبد : ما همديگر را تنبيه نمي کنيم بلکه چيزي را به هم تفهيم مي کنيم .
ماندانا : مسئله اي که پيش مي آيد بايد در همان موقع حرف زد . اگر حرف نزنيم همه چيز جمع مي شود و بعد از جايي مي زند بيرون .
رامبد: من مجبور کاري کنم که تو کاري را که من دوست ندارم ، انجام ندهي . من مي خواهم تفهيم کنم . ماندانا فهرستي دارد از کارهايي که دوست ندارد و رامبد انجام مي دهد ، من هم فهرستي دارم ، از کارهايي که دوست ندارم و ماندانا انجام مي دهد . يا مي توانم از شريک زندگي ام بخواهم اين کار را نکند ، يا در انجام اشتباهش به تحمل کردن مي رسم ؛ يعني مي گويم که تحمل مي کنم که اين يک جايي مي زند بالا ، يا مي پذيرم که اين کارها را آدمي که با من زندگي مي کند نمي تواند انجام ندهد .
ماندانا : ما همه راه هايي را که يک زندگي بايد طي کند ، رفتيم ، تا به اينجا برسيم . ما با هم حرف زديم ، تا به اين نقطه رسيديم .
رامبد : تلاش کرديم تا قلق هاي هم را بفهميم .
چقدر از قلق ها استفاده خاص مي کنيد؟
ماندانا : زياد . استفاده از قلق ها ، تدبير و سياست به درد بخوري است .
رامبد : استفاده از آنها درست است . خب ، پدر من دوست دارد وقتي خواب است ، تلويزيون روشن نباشد ، و من هم خاموشش مي کنم . من يک لطفي به تو مي کنم ، تو هم يک لطفي به من مي کني ديگر .
خيلي با هم حرف مي زنيد؟
رامبد: آره ، بيشتر هم درباره خودمان .
ماندانا: از آن جايي که رامبد خيلي پرمشغله است ، ما چندان فرصت حرف زدن نداريم اما اين حرف زدن بسيار باعث خوشحالي آدم مي شود ؛ چرا که حرفت را به گوش طرف مي رساني .
مهم ترين دليل ازدواجتان چه بود؟
رامبد : يک جايي از زندگي احساس مي کني تنها زندگي کردن ديگر برايت کافي است . احساس مي کني چيزي داري که مي خواهي با کسي شريک شوي . مي خواهي خبر خوشحال کننده ات را به کسي بگويي که به اندازه تو خوشحال شود . مي خواهي شادي ات اين جوري دو برابر شود ، به اندازه ات سهيم باشد تا غم کم شود و شادي زياد اينکه مي گويند تا آخر عمر در غم و شادي هم شريک هستيم ، من جنبه مالي زندگي را تأمين مي کنم ، ماندانا از اين جنبه مالي بهره برداري مي کند ، براي ايجاد يک شرايط خوب . من مي روم شکار مي کنم ، ماندانا مي ريزد .
ماندانا : به هر حال داشتن کسي مثل رامبد جذاب است و اصلا ساده نيست . و با توجه به اينکه روحيات ما به هم نزديک است ، مي توانيم زندگي کنيم . از نظر نگاه هم در بعضي مسائل به هم نزديک نيستيم ولي قلبا همديگر را دوست داريم .
منظورتان از روحيات چيست؟
ماندانا : علايق مشترک زيادي داريم .
رامبد : هر دومان يک جايي علاقه به بالا رفتن مان شبيه هم است . زماني مي خواهي ريسک کني اگر همراهت با تو نباشد ، خوب نيست . هي مجبوري به خاطر او آرام قدم بردراي تا فاصله ات زياد نشود .
شما همراه هم بوده ايد ؟
رامبد : بله !
ماندانا : من خيلي رامبد را درک مي کنم ، آدم سختي است . رابطه داشتن باهاش خيلي پيچيده است . شبيه همه آدم ها نيست . آدمي است که نگاهش خاص است . من خيلي چيزها را کنار رامبد ياد گرفتم .
رامبد : من هم خيلي چيزها را کنار ماندانا ياد گرفتم !
کجاها احساس کرديد رامبد خيلي برايتان خاص است؟
ماندانا : رامبد به چيزهاي درست خيلي اعتقاد دارد .
مثلا ؟
ماندانا : رامبد خيلي اخلاق گراست . مثلا اينکه من و رامبد مثلا همه آدم ها مشکل داشتيم و به جايي رسيديم که ديديم نمي توانيم يک چيزهايي را تحمل کنيم . شايد اگر خيلي ها بودند تصميم مي گرفتند بروند دنبال يک زندگي ديگر ولي براي رامبد اين مهم بود که اين زندگي را نگه دارد . اين براي من خيلي مهم است ، نمي خواست مدارا کند . قدر اين چيزي را که داشت ، مي دانست . جايي که خيلي آدم ها وا مي دادند .
رامبد : همان چيزي که گفتم زن و شوهري فرق دارد ، مثل بچه دار شدن . تو وقتي بچه اي به دنيا مي آوري ، نمي تواني بگويي اين بچه ام زشت است يا ميزان هوشش خوب نيست ، برود يکي ديگر بيايد . نمي شود به زنت هم بگويي برو يکي ديگر بيايد . بايد اين را داشته باشي .
اين مال من است چون انتخابش کردم به زور که وادارم نکردند . چون انتخاب کردم بايد ادامه بدهم و قواعد اين بازي را رعايت کنم .
خسته نشديد از تلاش براي رابطه ؟
ماندانا: خسته هم شده ام اما بايد بگذاري دوره خستگي بگذرد .
با هم مي گذرد يا بدون هم؟
ماندانا : شايد با هم ، شايد هم بدون هم ، در اثر زندگي دستت مي آيد کجا بايد به طرفت فضا بدهي که نفس بکشد .
رامبد: اين خيلي مهم است .
ماندانا : کجا بايد نزديک شوي . کجا بايد سؤال نکني که از سؤال خسته مي شود .
رامبد : فکر مي کنم با اين حرف هايي که ما مي زنيم ، شما بعد از اين گفت و گو زود مي رويد ازدواج مي کنيد .
ماندانا : رامبد بعد از ازدواج همه را تشويق مي کرد که ازدواج کنند . او مبلغ ازدواج شده بود .
ازدواج برايتان ريسک نبود ؟
ماندانا : هميشه ازدواج ريسک دارد ، آن هم با کسي که اين قدر مورد توجه است . باهاش مي روي بيرون ، مي گردي ، همه نشانش مي دهند .
از اين همه توجه به رامبد ناراحت نمي شويد؟
ماندانا : مي شدم ؛ اول ها خيلي ناراحت مي شدم . بعد براي خودم جا انداختم اوايل ناراحت مي شدم چون مي ديدم همه اين قدر به رامبد توجه مي کنند . اصلا همه به او توجه مي کردند . اين را براي خودم جا انداختم من بايد درک مي کردم و عميقا درک کردم . رامبد روابطش گسترده و زياد است . اگر قرار بود که حساس باشم که قبلا بودم خيلي به من فشار مي آمد ، پذيرفتم که رامبد مورد توجه است .
رامبد: مسئله اعتماد است .
ماندانا : من به عشق رامبد به خودم مطمئنم . اگر هم قرار باشد چيزي از دست برود مي رود و کاري نمي شود کرد .
از اين عشق سوء استفاده نکرده ايد؟
ماندانا : نه ! رامبد اصلا اجازه نمي دهد ازش سوء استفاده شود .
رامبد : يک چيزي است که تعريف شخصي خود آدم است . من از يک چيزهايي بدم مي آيد ؛ پشت کسي حرف زدن ، زيرآب کسي را زدن و نان کسي را بريدن . من تلاش مي کنم اين کار را نکنم حداقل عمدي نکنم ، البته يک بار اين کار را کرده ام . حالا اگر ماندانا بگويد بيا با هم زير آب کسي را بزنيم ، من قبول نمي کنم . نمي گويم چون ماندانا مي خواهد ، قبول . اينجا مرز من است . اينجا تعريف من است . من حاضر نيستم به هر کاري تن بدهم .
اين اعتقادها براي شما چطوري است؟
ماندانا : من هم با رامبد هم عقيده ام . يک جورهايي من و رامبد شبيه هم هستيم و چون توانستيم با هم هماهنگ شويم ، رابطه مان جا افتاد .
بعد از چه مدت؟
ماندانا: بعد از يک رابطه طولاني تا عشق مان پخته شود . ديگر خام نيستيم .
رامبد: هيجان اوليه را ندارد ولي پخته شده .
شما چه کار کرديد تا اعتماد به دست بياوريد؟
رامبد : زحمت کشيدم .
ماندانا : رامبد براي چيزي که باور دارد ، زحمت مي کشد؛ خيلي هم زياد . رامبد اجازه مي دهد خودت باشي .
فداکاري بيش از حد نکرده اي؟
ماندانا: نه ، افراطي نه!
رامبد : ماندانا آدم مهرباني است ؛ بسيار مهربان است بلند پرواز و معقول است . آدمي است که اهل معاشرت است . رک ، باهوش و مهمان نواز است . همه اينها باعث مي شود ماندانا در حالي که با تو همراه است ، استقلال را حفظ کند . اين خيلي خوب است . کسي که به اندازه تو براي خودش فضا مي خواهد . مخالفت مي کند لذت بخش مي شود وقتي بفهمي مي خواهد براي دو نفر کار خوبي انجام دهد . مخالفت مي کني و بعد مي بيني منطقي است . من و ماندانا هر دو يک جوري مثل هم هستيم . هر دو مي خواهيم مدير باشيم . گاهي تقسيم مديريت کرده و گاهي هم در محدوده همديگر مديريت مي کنيم . من گاهي زياد فضولي مي کنم .
بعد چي مي شود؟
رامبد : بحث ، بحث ، بحث . بعد هر کسي مي رود براي خودش ، بعد بر مي گرديم طرف هم .
ماندانا : اين چيزها را نبايد بگذاري بماند . رامبد پرمشغله است . من نمي توانم توقع يک زن معمولي را از رامبد داشته باشم .
چيزهاي کمتري از رامبد مي خواهم . پذيرفته ام که اين شرايط رامبد است . هي غر نمي زنم . من بايد حرفه رامبد را درک کنم .
انتظار يک زن کدبانو را از ماندانا داريد؟
رامبد: جاهايي هم سنتي ام .
ماندانا رامبد از يک خانواده آذري است ، تنها پسر خانواده هم هست . بعد در خانواده اي بزرگ شده که بسيار خانوادگي زندگي مي کردند . آنها زياد با هم رفت و آمد دارند .
رامبد : خب ، خانه که مي آيم دلم شام مي خواهد .
ماندانا : از در مي آيد تو هي مي گويد: «من گشنمه» . من پذيرفته ام که رامبد الان موقعيتش اين جوري است .
بعد ماندانا بايد غذا درست کرده باشد؟
رامبد : نه ، خيلي وقت ها هم از بيرون غذا گرفتيم .
حرفمان درباره وظيفه ماند ، تقسيم نقش ها بر چه اساسي بوده؟
ماندانا : توقع نداشتم که رامبد يک کارهايي را بکند . بعد ديدم که با اين همه توقع ، رامبد نمي تواند کارهايي را انجام دهد . اين آدم اين است ، من خصوصياتش را پذيرفتم . من نمي توانم از رامبد توقع داشته باشم که کارهاي خانه را انجام بدهد چون اصلا اين جوري نيست مدلش اين جوري نيست . اين چراها بود ولي از يک جا گفتم خود «چرا» بد است . من ديگر نمي گذارم افکار منفي بيايد چون اعتماد دارم ديگر با خودم نمي گويم رامبد حالا سر کار چه کار مي کند . الان وظيفه من ، اين است که رامبد به حرفه اش برسد . من هم به لذت ها و آرزوهايم مي رسم و فضاي خانه را هم مديريت مي کنم .
رامبد : ماندانا در زندگي معاشرت دارد و مشغله اي که خودش به آنها مي رسد . اگر کاري باشد که مجبور شود برود و در زندگي خصوصي دخالتي نداشته باشد ، من بايد باشم . خب ،
اين جوري نيست که من بگويم تو نبايد بروي چون من هم کار دارم .
ماندانا : من نمي گذارم رامبد از کارهايش بيفتد .
رامبد : ماندانا چون زمان را خودش مي تواند مديريت کند ، مدير خانه هم هست . گاهي هم بايد سر يک ميز گرفته شود بگذاريم کنار ، اين اتفاق بايد بيفتد نمي توانم بگويم اين کار را نمي کنم . يک جاهايي من تنبلي مي کنم گاهي خودم را لوس مي کنم و خيلي هم لوسم چون در يک خانواده سنتي زندي کرده ام و فرصت بوده به بچه ها رسيدگي شود . من لوس شدم در خانه ، بعد در حرفه اي بودن لوسم کرده اند .
بازيگري آدم را لوس مي کند . من چون وقت زيادي داشتم براي لوس شدن ، لوس شدم ، گاهي ۱۸ساعت سرکارم . منزوي هم نيستم . من در بده و بستانم با آدم ها ؛ از کارگردان گرفته تا کسي که چايي مي ريزد .
من با همه دوستم . بعد مي آيم اينجا خوم را لوس مي کنم . علاوه بر آن ، گاهي اين قدر کلافه ام که بايد يکي جمعم کند .
ماندانا : اينجا من توقعم را پايين مي آورم و مي گذارم رامبد باشد .
رامبد: من يک مقدار زيادي انتقادي ام . وقتي مي بينم چيزي خطاست ، رک مي گويم .
ماندانا: کاملا کارگرداني مي کند .
رامبد: از آن طرف هم بدي را مي گوم ، هم خوبي را اين را هم کنار بقيه چيزها بگذاريد .
نکته هاي منفي را در رابطه با ماندانا چطور مطرح مي کنيد؟
رامبد: همه جور .
اين رک گويي چقدر برايتان مهم است؟
رامبد : من يک مقداري خودخواهم و اگر خودخواه نبودم بازيگر نمي شدم . مي گويم من اين جوري فکر مي کنم ، اگر به او برخورد ، مي پرسم چرا به تو برخورد .
اگر در کار باشد خيلي به من ربط ندارد . اگر در موقعيت رابطه با ماندانا باشد ، مي گويم اين کارت اشتباه است و باعث مي شود ما ضرر کنيم . شده من يک جوري گفتم که ماندانا به اش برخورده . گاهي جبران کردم گاهي هم گفتم همين که هست . ماندانا بررسي مي کند و مي فهمد که درست بوده .
ماندانا : رامبد خيلي به محيطش توجه مي کند ، پس چيزي را همين جوري نمي گويد و نمي شود .
رامبد : براي من واژه ها مهم اند . واژه ها برايم معني دارند چون سعي مي کنم چيزي را الکي نگويم ، الکي هم نمي شنوم .
هيچ وقت آدم ها را سوژه نمي کنيد؟
ماندانا: رامبد آدم ها را دست کم نمي گيرد . ممکن است چيزي به نظرش بامزه بيايد . من اين کار را مي کردم يا متلک هم مي گفتم . از رامبد ياد گرفتم متلک نگويم . رامبد خيلي آدم جدي اي است .
الان رابطه تان عاشقانه است يا عاقل شده ايد؟
رامبد: هر چيزي بلدي مي خواهد ، عشق هم بلدي مي خواهد ، خيلي هم بلدي مي خواهد . در رابطه ، ظرافت ها را ياد مي گيري . تو هر قدر عاقلانه تر رفتار کني ، بهتر عشق مي ورزي . با معاشرت با ديگران فرق دارد ، وقتي با يکي هستي همه چيزت مشترک است . اگر شرايط زندگي ات به هم بريزد ، به هيچ کس ديگري ربط پيدا نمي کند ولي به او ربط دارد . هر قدر من آسيب ببينيم ، ماندانا هم آسيب مي بيند در هر شرايطي ، اقتصادي ، عاطفي ، اجتماعي .

شمیم نت

+ : نوشته شده در چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت 12:32 PM توسط :: جيران ::

استفاده از مطالب اين وبلاگ تنها با ذكر منبع مجاز است.